الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٣١٧
(جامى)
احن شوقا الى ديار # لقيت فيها جمال سلمى
كه مىرساند از آن نواحي # نويد لطفي بجانب ما
بوادي غم منم فتاده # زمام فكرت ز دست داده
نه بخت ياور نه عقل رهبر # نه تن توانا نه دل شكيبا
زهي جمال تو قبلهء جان # حريم كوى تو كعبهء دل
فان سجدنا اليك نسجد # و ان سعينا اليك نسعى
اگر بجورم برآورى جان # وگر به تيغم بيفكنى سر
قسم بجانت كه بر نيارم # سر ارادت ز خاك آن پا
بنار گفتى فلان كجائي # چه بود حالت در اين جدائي
مرضت شوقا و مت شوقا # فكيف اشكو اليك شكوى
بر آستانت كمينه جامى # مجال ديدن نديد از آن رو
بكنج فرقت نشست محزون # بكوي محنت گرفت مأوا
(حافظ)
با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستى # تا بي خبر بميرد در رنج خودپرستى
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش # بيمارى اندرين غم خوشتر ز تندرستى
در مذهب طريقت خامي نشان كفر است # آري طريق رندان چالاكي است و چستي
عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد # ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستى
آن روز ديده بودم اين فتنها كه برخواست # كز سركشى زماني با ما نمىنشستى
خار ارچه جان بكاهد گل عذر آن بخواهد # سهلست تلخى من در جنب ذوق مستى
رخت شد دم طاوس و غنچه شد سر طوطي # ز خلق بلبله بايد گشود خون كبوتر
اي عيش خوش دلير بمن رو نهادهاى # يك لحظه باش تا غم او را خبر كنم
منجم گفت ديدم طالعت را # دروغي گفت من طالع ندارم
مولانا محتشم من قصيدة يمدح بها الملكة المرحومة پريخان خانم.
مهر فلك كنيزك خورشيد نام اوست # كاندر پس سه پرده نشسته است از حجاب
وز شرم كس نكرده نگه بر رخش درشت # از بسكه دارد از نظر مردم اجتناب
در خواب نيز تا نتواند نظر فكند # نامحرمى بر آن مه خورشيد احتجاب