الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٩٧
الوطن من الإيمان دمي از ياد رجوع غافل نيستند و از آه و حنين و ناله و انين لمحهء فارغ و ذاهل نباشند.
الفرقة الثانية آن طايفهاند كه اين خرابه را وطن اقامت ساختهاند، و علم محبت اين عالم افراختهاند، و از جهة ذهول و نسيان وطن أصلي بحال رجوع كمتر پرداختهاند؛ لا جرم بمذكر احتياج دارند و به تنبيه ياد وطن بخاطر آورند و بالقاء سمع و حضور قلب استماع مقال أهل كمال نمايند، و دست طلب دامن جان ايشان گيرد و آتش اشتياق در تنور سينهء ايشان اشتعال پذيرد، و به مناعت اقتدا و سعادت اهتدا راه يابند؛ و از شجرهء موعظت ثمرهء تذكر معاد درچينند ، «ان في ذلك الذكرى لمن كان له قلب أو ألقى السمع و هو شهيد» .
الفرقة الثالثة: آن گروهاند كه اين رصدگاه حوادث را بر پيشگاه عالم قدم برگزيدند، و أين رباط ويرانه را خوشتر از معموره ديار أصلي ديدند، و بدين ظل زايل و ملك خامل چنان فريفته گشتند كه بكلي محبت وطن أصلي از خاطر ايشان رفت «و لكنه اخلد إلى الأرض و اتبع هواه» و حكم نسوا اللّه فانسيهم داغ پيشانى جان ايشان گشت؛ لا جرم نه از گويندگان شنوند، و نه بجويندگان گروند.
پس طائفة أول مرشدان كاملند، أز انبيا و أوليا، و طايفهء دوم ارباب ايمان كه قابل اكتساب عرفاناند.
و طايفهء سيم أصحاب كفر و طغيان كه نه مرشدند و نه مسترشد، و إلى هذه الطوائف أشار في نهج البلاغة بقوله: الناس ثلاث فرق، عالم رباني، و متعلم على سبيل نجاة، و همج رعاع.
من السلسلة الذهب في ذم اللحية، «لجامي» .
نيست پوشيده پيش أهل أدب # كه بود ريش پر بعرف عرب
ليكن آن پر كه حسن مرغ و جمال # زند از وى سوى عدم پر و بال
گرچه خيزد همين ز روي ذقن # رود از وى لطافت همه تن
نرگس چشم أز آن شود بي آب # لالهرو از آن شود بيتاب
خم أبرو كه خوانيش مه نو # شود از ريش داس عمر درو
قد كه باشد نهال تازه و تر # خشكچوبي شود سزاى تبر