الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٩٦
گر ترا بودي در آن حالت بقا # كي رسيدي مر ترا اين ارتقا
از مبدل هستى أول نماند # هستى بهتر بجاي آن نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها # بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
اين بقاها زين فناها يافتى # از فنايش رو چرا برتافتى
ز آن فناها چه زيان بودت كه تا # بر بقا چسبيدهء أي ناسزا
چون دوم از اولينت بهتر است # پس فنا جوى و مبدل را پرست
صد هزاران حشر ديدي اى عنود # تا كنون هر لحظه از بدو وجود
از جمادي بىخبر سوى نما # وز نما سوى حيات و ابتلا
باز سوى عقل و تمييزات خوش # باز سوى خارج اين پنج و شش
تا لب بحر اين نشان پايهاست # پس نشان پادوان بحر لاست
ز آنكه منزلگاه خشكي ز احتياط # هست دها و وطنها و رباط
هست منزلهاى دريا در وقوف # وقت موجش بي جدار و بي سقوف
نيست پيدا اندر اين ره پا و گام # نه نشانست آن منازل را نه نام
(و منه أيضا)
تخم بطي گرچه مرغ خانهات # كرد زير پر چو دايه تربيت
مادر تو آن بط درياپرست # دايهات خاكي بدو خشكىپرست
ميل دريا كه دل تو اندرست # اين طبيعت جانت را از مادر است
دايه را بگذار در خشك و تر آن # اندر آدر بحر معنى چون بطان
گر ترا دايه بترساند ز آب # تو مترس و سوى درياها شتاب
تو بطى بر خشك و برتر زنده أي # نه چو مرغ خانه خانه كنده أي
تو ز كرمنا بني آدم شهى # هم بخشكي هم بدريا پا نهى
تو حملناهم على البحر اى جوان # از حملنا هم على البر پيش دان
مر ملايك را سوى بر راه نيست # جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
تو بتن حيوان بجاني از ملك # تا روى هم بر زمين هم بر فلك
الفرق بالنسبة إلى القرب و البعد من المبدإ ثلث:
الفرقة الاولى آن طايفهاند كه وطن أصلي و مسكن حقيقي خود را بواسطهء تجارت دنياي فاني و شراء مستلذات شهواني لحظهء فراموش نكنند «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر اللّه» لا جرم اين سوختگان آتش فراق و محنتاندوختگان درد اشتياق بحكم حب