الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٥٧
فارغدلان را آورد عشرتپرستى سوى شهر # ديوانه عشق تو را غم سوى صحرا مىبرد
بپذير عذرم چون كنم بىطاقتيها در غمت # گر كوه باشد جان من اين حسنش از جا مىبرد
اى هوشمندان بر رخش آهسته مىبايد نظر # كان عشوهاي جانستان دل بىمحابا مىبرد
ما را نباشد در جهان غير از دل پر غصهء # در حيرتم زان بىخرد كو رشك بر ما مىبرد
فرهاد بعد از بيستون زد تيشه بر سر صبر بين # أشرف هنوز از بهر أو شرمندگيها مىبرد
(سعدى)
يكى خرده بر شاه غزنين گرفت # كه حسني ندارد اياز اىشگفت
گلى را كه نه رنك باشد نه بوي # غريب است سوداى بلبل بر اوي
بمحمود گفت اين حكايت كسي # به پيچيد از انديشه بر خود بسى
كه عشق من اى خواجه بر خوي اوست # نه بر قد و بالاي نيكوى اوست
شنيدم كه در تنگناى شتر # بيفتاد و بشكست صندوق در
بهيغما ملك آستين برفشاند # و ز آنجا بتعجيل مركب براند
سواران پى در و مرجان شدند # ز سلطان بهيغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردن فراز # كسي در قفاى ملك جز إياز
چو سلطان نگه كرد او را بديد # ز ديدار أو همچو گل بشكفيد
بدو گفت كاى سنبلت پيچ پيچ # ز يغما چه آوردهء گفت هيچ
من اندر قفاى ملك تاختم # ز خدمت بنعمت نپرداختم
گرت قربتي هست در بارگاه # بنعمت مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا # تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست # تو در بند خويشى نه در بند دوست
ترا تا دهن هست از حرص باز # نيايد بگوش دل از غيب راز
حقايق سرائيست آراسته # هوا و هوس گرد برخواسته
نه بيني كه جائي كه برخواست كرد # نه بيند نظر گرچه بيناست مرد