الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٥٠
(سعدي)
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت # شنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست # ترا گريه و سوز باري چراست
بگفت أي هوادار ديرين من # برفت انگبين يار شيرين من
چو شيريني از من بدر مىرود # چو فرهادم آتش بسر مىرود
همى گفت و هر لحظه سيلاب درد # فرو مىدويدش برخسار زرد
كه اى مدعى عشق كار تو نيست # كه نه صبر داري نه ياراى نيست
تو بگريزى از پيش يك شعله خام # من استاده أم تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت # مرا بين كه از پاى تا سر بسوخت
مبين تابش مجلسافروزيم # تپش بين و سيلاب خون ريزيم
چو سعدى كه بيرونش افروخته است # ورش بنگرى اندرون سوختست
همه شب درين گفتگو بود شمع # بديدار او وقت أصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهء # كه ناگه بكشتش پرىچهرهء
همى گفت و مىرفت دودش بسر # كه اينست پايان عشق أي پسر
اگر عاشقي خواهى آموختن # بكشتن فرج يابى از سوختن
مكن گريه بر قبر مقتول دوست # برو خرمي كن كه مقبول اوست
اگر عاشقي سر مشوي از مرض # چو سعدي فرو شوي دست از غرض
فدائي ندارد ز مقصود چنگ # وگر بر سرش تير بارند و سنگ
بدريا مرو گفتمت زينهار # وگر مىروى تن بطوفان سپار
في النهج: الناس في الدنيا عاملان: عامل عمل في الدنيا للدنيا قد شغلته دنياه عن آخرته، يخشى على من يخلف الفقر، و يأمنه على نفسه، فيفنى عمره في منفعة غيره؛ و عامل عمل في الدنيا لما بعدها، فجاءه الذي له من الدنيا بغير عمل، فاحرز الحظين معا؛ و ملك الدارين جميعا، فأصبح وجيها عند اللّه، لا يسأل اللّه حاجة فيمنعه.
و من النهج: أيضا: هانت عليه نفسه، من أمر عليها لسانه.
الفقر يخرس الفطن عن حجته.
العقل غريب في بلدته.
نعم القرين الرضا.