الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٤٩
(رباعي)
در كوي تو رسم سرفرازى اينست # مستان ترا كمينه بازي اينست
با اين همه رتبه هيچ نتوانم گفت # شايد كه تو را بندهنوازى اينست
چو سندان كسي سخت روئي نكرد # كه خايسك [١] تأديب بر سر نخورد
سوز دل عشاق چه دانند كه چونست # بگريخته از داغ بلائي جگري چند
خوش است در ره او دامن از همه چيدن # سر برهنه و پاى برهنه گرديدن
خوش آنكه ز سودايت بيرون روم از خانه # تا عمر بود گردم ويرانه به ويرانه
قال الحكماء: لا تصغر امر دني حاربته، فأنك أن ظفرت لم تحمد، و أن عجزت لم تعذر.
و من كلامهم: لا تمازح الشريف فيحقد عليك، و لا الدني فيجتري عليك.
و من كلامهم: من صدقت لهجته ظهرت حجته.
كتب بعض الخلفاء إلى عامل له: إياك أن تكون مثل البهيمة كلما نظرت إلى أرض خضرة رتعت فيها؛ تلتمس في ذلك السمن و أنما حتفها في سمنها.
(للعارف السعدي)
بشهري دراز شام غوغا فتاد # گرفتند پيرى مباركنهاد
هنوز اين حديثم بگوش اندر است # چه قيدش نهادند بر پا و دست
كه گفت ار نه سلطان اشارت كند # كرا زهره باشد كه غارت كند
ببايد چنين دشمنى دوست داشت # كه مىدانمش دوست بر من گماشت
اگر عز جاه است وگر ذل قيد # من از حق شناسم نه از عمرو و زيد
ز علت مدار اى خردمند بيم # چو داروى تلخت فرستد حكيم
بخور هرچه آيد ز دست حبيب # نه بيمار داناتر است از طبيب
لا تحسبوا بدني تحت الثياب فما # ابقى الهوى في ثيابي غير أثوابي
باد اگر بر من اوفتد ببرد # كه نمانده است زير جامه تني
[١] اين شعر را در بعضي از نسخ بسعدي نسبت داده است و لفظ خايسك يا خالسك يا خاليك. نقل شده است.