الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٣٥
(و له أيضا)
قضا را من و پيرى از فارياب # رسيديم در خاك مغرب به آب
مرا يك درم بود و برداشتند # به كشتى و درويش بگذاشتند
سباحان براندند كشتى چو دود # كه آن ناخدا نا خدا ترس بود
مرا گريه آمد ز تيمار جفت # بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت
مخور غم براى من أي پر خرد # مرا آنكس آرد كه كشتى برد
بگسترد سجاده بر روى آب # خيال است پنداشتم يا بخواب
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت # نظر بامدادان بمن كرد و گفت
عجب ماندى اي يار فرخنده راى # ترا كشتى آورد ما را خداى
جرا اهل معنى بدين نگروند # كه ابدال در آب و آتش روند
نه طفلى كز آتش ندارد خبر # نگهداردش مادر مهرور
پس آنان كه در وجه مستغرقند # شب و روز در عين حفظ حقند
نگهدارد از تاب آتش خليل # چو تابوت موسى ز غرقاب نيل
چو كودك بدست شناور در است # نترسد اگر دجله پهناور است
تو بر روى دريا قدم چون زنى # چو مردان كه بر خشكتر دامنى
(و له أيضا)
مگر ديده باشى كه در باغ و راغ # بتابد بشب كرمكي چون چراغ
يكى گفتش اى كرمك شبفروز # چه بودت كه پيدا نباشى بروز
ببين كاتشين كرمك خاكزاد # جواب از سر روشنائى چه داد
كه من روز و شب جز بصحرا نيم # ولى پيش خورشيد پيدا نيم
قدم پيش نه كز ملك بگذرى # كه گر باز مانى ز دد كمترى
(غيره)
لعمرك ما الانسان الا ابن سعيه # فمن كان اسعى كان بالمجد اجدرا
و بالهمة العليا يرقى إلى العلا # فمن كان اعلى همة كان اشهرا
و لم يتأخر من يريد تقدما # و لم يتقدم من يريد تاخرا
(أبو الفتح البستى)
أ رأيت ما قد قال لي بدر الدجى # أ ما رأى طرفى يريد شهودا