الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٣٤
هديت يا طيف قل لأهل منى # ان المعنى هواه افناه
هوى إلى نحوكم يجاذبه # و هو الذي في البلاد أقصاه
هاجر لما هجرتموه فما # اغناه عن أهله و مغناه
هام فلا يألف البلاد و ان # قرت بتلك البلاد عيناه
هنيئ عيش لو لا فراقكم # أيقن أن الجنان مأواه
همت به في البلاد همته # فنال بالسعي ما تمناه
****
ظهور جمله أشياء بضد است # ولى حق را نه مانند و نه ند است
چه نبود ذات حق را ضد و همتا # ندانم تا چگونه دانى او را
چو نور حق ندارد نقل و تحويل # نيابد اندر او تغيير و تبديل
اگر خورشيد بر يك حال بودى # شعاع أو بيك منوال بودى
ندانستى كسى كين پرتو اوست # نبودى هيج فرق أز مغز تا پوست
(العارف السعدى)
چنين دارم از پير داننده ياد # كه شوريدهء رو بصحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفت # پسر را ملامت بكردند و گفت
از آنگه كه يارم كس خويش خواند # دگر با كسم آشنائى نماند
بحقش كه تا حق جمالم نمود # دگر هرچه ديدم خيالم نمود
نشد كم كه رو از خلايق بتافت # كه گم كردهء خويش را بازيافت
پراكندگانند زير فلك # كه هم در توان خواندشان هم ملك
قوى بازوانند كوتاه دست # خردمند و شيدا و هشيار مست
نه سوداى خودشان نه پرواى كس # نه در گنج توحيدشان جاي كس
بر آشفته عقل و پراكنده هوش # ز قول نصيحتگر آكنده گوش
تهى دست مردان پرحوصله # بياباننوردان بي قافلة
بدريا نخواهد شدن بط غريق # سمندر چه داند عذاب الحريق
عزيزان پوشيده از چشم خلق # نه ز نار داران پوشيده دلق
بخود سر فرو برده همچون صدف # نه مانند دريا برآورده كف
گرت عقل يار است ازينان رمى # كه ديوند در صورت آدمى
نه مردم همين استخوانند و پوست # نه هر صورتى جان و معنى در اوست
نه سلطان خريدار هر بندهء است # نه در زير هر زندهء زندهايست
اگر ژاله هر قطرهء در شدى # چو خرمهره بازار ازو پر شدى