الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢٢١
نكوئى با بدان كردن وبال است # نداند اين سخن جز هوشمندان
ز بهر آنكه با گرگان نكوئى # ستمكارى بود بر گوسفندان
(ابن المعتز)
يا سيدي قد عثرت خذ بيدي # و لا تدعني و لا تقل تعسا
و اعف فان عدت فاعف ثانية # فقد يداوي الطبيب من نكسا
رضيت من الدنيا بقوت و شملة # و شربة ماء كوزها متكسر
فقل لبني الدنيا اعزلوا من اردتم # و ولوا و خلوني من البعد انظر
في النصيحة من كلام الشيخ في مخزن الاسرار:
در سر كاري كه درآئي نخست # رخنه بيرون شدنش كن درست
تا نكنى جاي قدم استوار # پاى منه در طلب هيچ كار
چاره دين ساز كه دنيات هست # تا مگر آن نيز بيارى بدست
اى كه ز امروز نهاى شرمسار # آخر از آن روز يكى شرمدار
قلب مشو تا نشوى وقت كار # هم ز خود و هم ز خدا شرمسار
مست چه خسبي كه كمين كردهاند # كارشناسان نه چنين كردهاند
چون تو خجلوار بر آرى نفس # فضل كند رحمت فريادرس
خويشتنآراى مشو چون بهار # تا نكند در تو طمع روزگار
و مما ينخرط في هذا السلك قوله من هفت پيكر:
عيب جوانى نپذيرفتهاند # پيرى و صد عيب چنين گفتهاند
فارغي از قدر جواني كه چيست # رو كه برين غفلت بايد گريست
شاهد باغ است درخت جوان # پير شود بشكندش باغبان
شاخ تر از بهر گل نوبر است # هيزم خشك از پى خاكستر است
عهد جواني بسر آمد مخسب # روز شد اينك سحر آمد مخسب
(و من كلامه في خسر و شيرين)
ترا حرفي بصد تزوير در مشت # منه بر حرف كس بيهوده انگشت
سخن در تندرستى تن درست است # كه در سستى همه تدبير سست است