الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ٢١٤
با تو ترسم نكند شاهد روحاني روى # كالتماس تو بجز راحت جسماني نيست
آخرى نيست تمناى سر و سامان را # سر و سامان به ازين بيسر و ساماني نيست
آنكه را خيمه بصحراى قناعت زدهاند # گر جهان جمله بلرزد غم ويرانى نيست
افسرده بهار شادمانى بي تو # پژمرده نهال كامرانى بي تو
چشمم همه دم بخونفشانى بي تو # حاصل كه حرام زندگانى بي تو
(شيخ اوحدي)
ميوهء وصلت بما كمتر رسد # زانكه بر شاخ بلندى بستهء
عاشقاني را كه در دام تواند # كشتهء چندي و چندي بستهء
امير همايون
از سر كوى تو شبها ره صحرا گيرم # تا بنالم بمراد دل غمناك آنجا
قال كاتب الاحرف قد سبقه الى هذا المعنى المجنون حيث قال:
و اخرج من بين البيوت لعلني # احدث عنك النفس يا ليل خاليا
(خسرو)
اى دل علم بملك قناعت بلند كن # چشم خرد ز ننگ جهان بىگزند كن
تا چند زاغ مزبله لختى هماى باش # خود را به نانمودن خود ارجمند كن
دشمن اگر ز پستى همت لگد زند # تو خاك راه او شو و همت بلند كن
در خلوت رضا ز سوى اللّه روزه گير # ابليس را بسلسلهء شرع بند كن
اين آشيان چو ملك كسى نيست و عارضي است # خسرو برو تو هيچكسى را پسند كن
(أفغانى)
من از تو گشتم و يعقوب ز يوسف # در هيچ زمان مهر و وفا ننگ نبوده است
شوق برون ز حد بصبوري قرار يافت # آخر ميان ما و تو دوري قرار يافت