الكشكول - الشيخ البهائي - الصفحة ١١٢
في مذمة النساء، و التعلق بهنّ، و التحذير من مكرهنّ من خردنامهء اسكندرى:
حذر كن ز آسيب جادو زنان # بدستان سرانداز با افكنان
بروى زمين دام مردان مرد # بساط وفا و مروت نورد
از ايشان در درج حكمت بلند # و ز ايشان نگونقدر هر سربلند
از ايشان خردمند را پايه پست # و ز يشان سپاه خرد را شكست
دهد طعم شهد و شكر زهرشان # مخور زهر را چون شكر بهرشان
بيا اى چو عيسى تجردنهاد # ترا زين تجرد تمرد مباد
چو عيسى عنان از تعلق بتافت # سوى آسمان از تجرد شتافت
تعلق بزن دست و پا بستن است # تجرد از آن بند وارستن است
كسيرا كه بند است بر دست و پاى # چه امكان كه آسان بجنبد ز جاى
ز شهوت اگر مرد ديوانه نيست # ز رسم و ره عقل بيگانه نيست
چرا بند بر دست و پا مىنهد # دل و دين بباد هوا ميدهد
پدرزن كه دختر بچشمش نكوست # دل و ديدهاش هر دو روشن باوست
بود بر دلش دختر آنسان گران # كه صد كوه اندوه بر ديگران
كند سيم و زر وام بهر جهيز # كه سويش شود رغبت شوى تيز
دو صد حيله در خاطر آويزدش # كه تا از دل آن بار برخيزدش
كه ناگه سليمى ز تدبير پاك # نهد پا در آن تنگناى هلاك
ز جان پدر گيرد آن بار را # كند طوق جان غل ادبار را
يكى شادگانش ز گردن فتاد # يكى خوش كه آن را بگردن نهاد
خرد نام آنكس نه بخرد نهد # كه اين بار بيهوده بر خود نهد
مكن زن وگر زن كنى زينهار # زنى كن برى از همه عيب و عار
چو در گرانمايه روشن گهر # صدفوار بر تيرگان بسته در
جمال وى از چشم بيگانه دور # ز نزديكى آشنايان نفور
لأبي الفرج الوأواء الدمشقي قال:
قال متى البين يا هذا فقلت لها # إما غدا زعموا أولا فبعد غد
و استمطرت لؤلؤا من نرجس و سقت # وردا و عضّت على العناب بالبرد
أخذ هذا المضمون بعض شعراء العجم حيث قال: