فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٥٨ - ع
اگوست كنت آن را براى بيان ميل افراد به تقدس جامعه در روابط آن، وضع كرده است.
عبث
فارسى/ بيهوده
فرانسه/Vain
انگليسى/Vain
لاتين/Vanus
«عبث عبارت است از اقدام به كارى كه فايده آن معلوم نيست، و گفتهاند: مقصود عملى است كه در آن غرض درستى براى فاعلش وجود نداشته باشد.» (تعريفات جرجانى) در كشاف تهانوى آمده است: عبث فعلى است كه اصلا فايدهاى در پى آن نباشد، يا فعلى است كه به نظر فاعل فايدهاى نداشته باشد، يا فايدهاى داشته باشد اما مورد اعتناى فاعل قرار نگرفته باشد.
اگر انسان كارى انجام دهد كه فايدهاى نداشته باشد يا غرض درستى در آن نباشد، مىگويند فلان كار را بيهوده انجام مىدهد. خداوند فرموده است: «آيا پنداشتيد شما را بيهوده آفريديم» (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً) (قرآن، ٢٣، ١١٦) پس عبث فعل باطلى است كه پايه و اساسى ندارد و نتيجه و نفعى در پى آن نيست. (رجوع كنيد به باطل).
عبد
فارسى/ برده- بنده
فرانسه/Esclave
انگليسى/Slave
لاتين/Slavus ,Servus
بنده در اصل انسان است چه آزاد باشد و چه برده باشد.
زيرا انسان پرورده خداوند است. و نيز اين لفظ به انسانى اطلاق مىشود كه به تملك ديگران درآمده است كه او را برده و مملوك نامند. عبدى كه به لفظ الله اضافه شود به الفاظ عباد و عبيد جمع بسته مىشود. (كليات ابو البقاء) مجازا عبد به كسى اطلاق مىشود كه تابع اراده ديگرى باشد، و نيز به كسى اطلاق مىشود كه كوركورانه مقيد به رعايت قواعد فردى يا اجتماعى باشد. مىگويند فلانى برده سنتهاست. و نيز به كسى اطلاق مىشود كه تماما تابع يكى از قواى طبيعى يا اكتسابى خود باشد. مىگويند فلانى برده غريزه يا برده عادت است. بندگى صفت بنده است و در مقابل آزادى قرار دارد. گفتهاند كه: «بندگى پيامبر (ص) خداوند را برتر از پيامبرى اوست زيرا توسط بندگى از خلق رو به حق مىرود و توسط پيامبرى از حق رو به خلق مىرود» (كليات ابو البقاء) و نيز گفتهاند: «بندگى عبارت است از وفاى به عهد، حفظ حدود، رضا به آنچه هست، و صبر بر آنچه نيست.» (تعريفات جرجانى).
عبقريت
فارسى/ برجستگى
فرانسه/Genie
انگليسى/Genius
لاتين/Genius ,ingenium
عبقر جايى است كه عرب پنداشته است موطن جن است. سپس هر چيزى را كه بهرهاى از زيبائى، ظرافت و خوش تركيبى در آن باشد به عبقر نسبت دادند [و آن را عبقرى ناميدند.] پس عبقرى منسوب به عبقر است و به معنى هر چيزى است كه به موجب كمال و قوت و زيبائى خود موجب شگفتى گردد. بنا بر اين شخص عبقرى كسى است كه داراى امتياز و برترى نسبت به ديگران باشد و كسى نتواند در كارى كه او انجام داده است بر او پيشى گيرد. مثلا مىگويند شاعر عبقرى. در ميان اشياء، چيزى كه وحشت و حيرت بيافريند و از انواع مشابه خود كه از فنون تازه و شگفتىهاى هنر و صنعت برخوردار است، درگذرد، عبقرى است. مثلا مىگويند لباس عبقرى.
عبقريت صفت شىء عبقرى و حالت آن است و عبارت است از مجموعهاى از مواهب طبيعى عالى كه صاحب خود را به برتر برساند. فيلسوفان آن را به انحاء گوناگون تعريف كردهاند. اين حالت در نظر فيلسوفان عبارت است از الهام سريع، حدس قوى، صبر طولانى، نيروى خلق و ابداع و يا نيروى شگفتيآور در تحليل و تركيب اشياء و امثال آن.
اگر صفت عبقريت به كسى اضافه شود دال بر