فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٣١ - خ
برتر از ديگران باشد. مثلا مىگوييم اين امر در نظر من ارزش خاصى دارد يا: من به اين امر توجه خاصى دارم و مقصود اين است كه اين امر را از امور مشابه متمايز كنيم و در مرتبهاى بالاتر از امور ديگر قرار دهيم.
خاصه
فارسى/ ويژگى
فرانسه/Propre ,propriete
انگليسى/Proper ,Propetrty ,Propriety
لاتين/Proprium ,Proprius ,Proprietas
خاصه برخلاف عامه است و چيزى است كه اختصاص به خود انسان دارد. خاصه هر چيز عبارت است از آنچه اختصاص به آن دارد، خاصه (خواص) شاه يعنى دولت مردان نزديك به او، خواص (جمع خاصه) عقاقير يعنى قواى آن كه در اجسام اثر مىكند. حرف ت در آخر لفظ خاصة، براى تأنيث نيست بلكه براى انتقال از حالت وصفى به حالت اسمى است.
منطقيان لفظ خاصه را به دو معنى به كار مىبرند (ابن سينا منطق شفا):
اول- آنچه در مقايسه با تمام اشياء مغاير مخصوص به چيزى است، مثل خندهناك (ضاحك) براى انسان كه خاصه مطلق ناميده مىشود و يكى از كليات پنجگانه است (جنس، نوع، فصل، خاصه، عرض عام) و در مقابل آن عرض عام قرار دارد. ابن سينا گويد: «خاصه عبارت است از كلى دال بر نوع واحد در جواب آن كدام است (اى شىء هو) نه بالذات بلكه بالعرض، كه شىء مورد بحث يا نوع است يا جنس مثل تساوى زواياى مثلث به دو قائمه كه خاصه مثلث است و مثلث جنس است، يا خاصه براى جنس است نه براى نوع مثل خندهناك براى انسان كه خاصهايست ملازم و مساوى، و يا كتابت كه ملازم و مساوى انسان نيست بلكه ناقصتر است.» (نجات) دوم- آنچه مخصوص به چيزى است در مقايسه با بعضى اشياء مغاير كه خاصه نسبى و غير مطلق ناميده مىشود، مثل راه رفتن براى انسان كه در موجودات ديگر نيز وجود دارد. برترين خواص، خاصهايست كه براى نوع جنبه عمومى و كلى داشته باشد و مخصوص آن باشد و براى آن، عرضى لازم باشد نه عرض مفارق. ممكن است شيئى، نسبت به يك كلى، خاصه باشد و نسبت به كلى مادون آن، عرض عام باشد. مثلا راه رفتن و غذا خوردن، نسبت به حيوان خاصه است و نسبت به انسان عرض عام است. جرجانى در تعريفات گويد: «خاصه آن كلىاى است. جرجانى در تعريفات گويد: «خاصه آن كلىاى است كه به نحو عارضى فقط بر افراد داراى حقيقت واحد، اطلاق مىشود، خواه در تمام افراد آن حقيقت يافت شود، مثل كتابت بالقوه نسبت به تمام افراد انسان، و خواه در بعضى افراد آن يافت شود، مثل كتابت بالفعل نسبت به انسان ... قيد «فقط» براى اين است كه اين حكم شامل جنس و عرض عام نشود؛ زيرا جنس و عرض عام به حقايق مختلف اطلاق مىشود، و قيد «به نحو عارضى» براى اين است كه شامل نوع و فصل نگردد، زيرا نوع و فصل به نحو ذاتى بر افراد و مصاديق خود صدق مىكنند نه به نحو عرضى» ارسطو خاصه را به چهار معنى به كار برده است كه فرفوريوس آن معانى را در كتاب ايساغوجى به شرح زير خلاصه كرده است:
١- آنچه براى يك نوع واحد موجود باشد اما با وجود اين، در تمام آن نوع يافت نشود بلكه فقط در بعضى از آن يافت شود. خاصه چيزى است كه براى همين بعض جايز باشد، مثل مهندس نسبت به انسان.
٢- آنچه به تمام يك نوع تعلق دارد اما در افراد غير اين نوع نيز يافت مىشود. مانند داشتن دو پا براى انسان در مقايسه با اسب.
٣- آنچه به تمام يك نوع تعلق دارد و فقط اختصاص به آن نوع دارد اما نه بطور دائمى بلكه به صورت موقت، مانند سفيدى مو نسبت به انسان.
٤- آنچه متعلق به تمام يك نوع است و فقط به همان نوع اختصاص دارد و براى آن دائمى است، مثل خندهناك براى انسان. معنى چهارم از معانى ديگر باارزشتر است.
منطق پوررويال نيز همين تقسيم را پذيرفته است. اما مثال ديگرى ذكر كرده است. مثلا در توضيح معنى چهارم گفت است: از خواص دايره كه مخصوص دايره است، اين است كه خطوط مرور يافته از مركز به محيط آن، (شعاعها) هميشه مساوىاند. در اعتراض به اين مثال گفتهاند: اين تعريف دايره است نه خاصه آن، اما چنين نيست زيرا براى دايره تعريف ديگرى ذكر كردهاند. چنانكه آرنولد و نيكول گفتهاند محيط دايره خطى است كه يك طرف خط مستقيم، آن را بر سطح مستوى رسم كند، در حالى كه طرف ديگر آن ثابت باشد و دايره سطحى است كه محاط در خطى باشد كه