فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٩٧
جاى اينكه بگوئيم اين سرباز كشته شد، آن سرباز كشته شد، آن سرباز كشته شد و آن ديگرى كشته مىشد مىگوئيم قتل من فى العسكر يا كلّ من فى العسكر قتل.
٣- قضيّه حقيقيّه: قضيهاى است كه حكم مىرود روى طبيعت كلّى. در طبيعت كلّى هيچ محدوديتى نيست كه افرادش موجود باشند در خارج يا نه. حكم شامل طبيعت مىشود، مىخواهد افرادش موجود باشد در زمان حاضر مىخواهد موجود بوده باشد در زمان گذشته، و مىخواهد موجود بشود در آينده. مثل اينكه مىگوئيم هر آهنى در اثر حرارت منبسط مىشود.
معلوم است كه مقصود اين نيست كه آهنهاى امروز دنيا چنينند، بلكه مقصود اين است كه طبيعت آهن اين چنين است كه در اثر حرارت منبسط مىشود. آهنهاى هزار سال پيش هم همين طور بودهاند، آهن در ده هزار سال آينده هم اگر باشد همين طور است. هر جا آهن موجود باشد اين حكم را دارد. اگر آهنى هم در كره ديگرى باشد باز هم در اثر حرارت منبسط مىشود. اين نظر حاجى سبزوارى است.
ولى بو على نظرى دقيقتر از اين دارد. بو على اصلا قضايائى مثل «كلّ من فى العسكر قتل» را قضيّه كليّه نمىداند، مىگويد اين گونه قضايا مجموع چند قضيّه شخصيّه است، يعنى جمع تعبير است. «قتل من فى الدّار» يعنى همه كسانى كه در خانهاند كشته شدند. «قتل من فى العسكر» يعنى همه كسانى كه در لشكر هستند. اين يك قضيّه شخصيّه است نه يك قضيّه كليّه و لذا از نظر علوم ارزشى ندارد.
نظر دقيق بو على اين است كه مىگويد حتّى آنجا كه ما طبيعت كلّى را موضوع قرار مىدهيم و مثلا مىگوئيم هر آهنى در اثر حرارت منبسط مىشود، نظرمان به آهنهائى است كه افراد محقّقى در خارج در گذشته يا حال يا آينده دارند.
مىگوئيم هر آهنى اعمّ از آهنهاى گذشته، حاضر و آينده در اثر حرارت منبسط مىشود. در اينجا موضوع قضيّه از دايره هستى خارج مىشود ولى ديگر از دايره موجودات گذشته و حاضر و آينده خارج نمىشود. و يك مثال خوبى مىزند:
مىگويد اگر ما فرض كنيم كه در دنيا شكلى غير از مثلّث وجود پيدا نكرده است درست است كه بگوئيم «كلّ شكل مثلث». يعنى هر شكلى كه در دنيا وجود داشته و وجود دارد مثلّث است. يعنى حكم رفته است روى وجود اشياء. يا اگر فرض كنيم كه همه شكلهاى دنيا كه از قديم وجود داشته و امروز وجود دارد و در آينده وجود خواهد داشت منحصر است در همين چند شكل هندسى كه ما شناختهايم يعنى آنچه شكل در طبيعت وجود دارد يا مثلث است يا مربع است يا دايره است يا فلان شكل خاصّ ديگر است و شكل ديگرى غير از اينها وجود ندارد، صحيح است كه بگوئيم هر شكلى يا مثلّث است يا مربّع است يا دايره است يا فلان شكل خاصّ ديگر است، در اينجا هم حكم رفته است روى وجود اشياء. ولى ذهن گاهى در دايرهاى وسيعتر از افراد محقّق حكم مىكند، يعنى بر افراد مقدّر هم حكم مىكند. چرا افراد مقدّر؟ براى اينكه حكم متعلق به ذات و ماهيّت شىء است نه وجود آن: حكم قضيّه از لوازم ماهيّت شىء است نه از احكام وجود. وقتى كه چيزى از احكام ماهيّت شىء شد اعمّ از افراد محقّق و مقدّر مىشود. مثلا در همين مثال مىگوئيم: تنها شكلى كه در دنيا وجود داشته و وجود دارد و وجود دارد و وجود خواهد داشت مثلّث است (كلّ شكل مثلّث) و يا مىگوئيم شكلهائى كه در دنيا وجود دارد يا مثلّث است يا مربع است يا دايره است يا ... (كلّ شكل إمّا مثلّث أو مربّع أو دايره أو ...) در اينجا آيا طبيعت شكل اقتضا دارد كه هر شكلى از آن جهت كه شكل هست بايد مثلث باشد يا يكى از اين شكلهاى موجود باشد يا نه، شكل از آن جهت كه شكل است مىتواند مثلّث باشد، مىتواند مربع باشد، مىتواند دايره باشد، مىتواند ميليونها نحوه ديگر باشد كه اصلا در طبيعت مصداق ندارد. كما اينكه مثلا امروزه مىگويند در طبيعت دايره وجود ندارد.
يك وقت مىگوئيم آنچه در طبيعت وجود داشته و دارد و خواهد داشت چه شكلى است. اين يك قضيّه است. و يك وقت مىگوئيم شكل در طبيعت خودش اقتضا دارد كه چگونه باشد. اگر بخواهيم به اين نحو بگوئيم ديگر نمىتوانيم موضوع قضيّه را محدود كنيم به آنچه كه وجود دارد. اگر حكم را روى طبيعت و ذات و اقتضاى ذات ببريم نمىتوانيم آن را محدود كنيم به آنچه كه وجود دارد. نمىتوانيم بگوئيم هر شكلى از آن جهت كه شكل است بحيثى است كه اگر وجود او فرض بشود چنين حكمى را دارد و با فرض وجود آن شكل حتما اين حكم صادق است، نه، آن ذات و طبيعت اين گونه است كه اگر فرض بشود، وجودش محدود به آنچه در عالم طبيعت وجود دارد نيست.
(٢٣) - در اينجا لازم است كه نظر فيلسوفان بزرگ اسلامى چون ابن سينا و صدر المتألّهين در تبيين و توجيه ماهيّت قضيه