فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٩٢
نوع كيفيات يا اضافه يا جواهر و ثانيا كميّت متّصله است كه بين اجزائش ميتوان حدّ مشترك فرض نمود نه از نوع كميّات منفصله (اعداد) و ثالثا كميّت متّصلى است كه بيش از يك كشش ندارد و با سطح كه داراى دو كشش است و جسم تعليمى (حجم) كه داراى سه كشش است فرق دارد. بديهى است كه اين تحليل كه در مفهوم خط به عمل آمد از نوع تجزيه تحليلهاى عملى نيست. زيرا خط در وجود خارجى خود مركّب از كميّت و اتصال و بعد واحد نيست يعنى قسمتى از وجودش كميت و قسمتى اتصال و قسمتى بعد واحد نيست بلكه اين سه مفهوم در خارج به وجود واحد موجودند و از اين جهت است كه اين قسم اجزاء كه اجزاء مفهوم و ماهيت شىء است نه اجزاء وجود، در اصطلاح منطق و فلسفه «اجزاء تحليليه» خوانده مىشوند.
و اما تجزيه و تركيب تصديقى عبارت است از عمل مخصوص استدلال و استنتاج با ترتيبهاى مخصوص، كه مبحث قياس منطق عهدهدار بيان آنها است.
حكما استعداد مخصوص ذهن را براى تجزيه و تركيب ذهنى «قوّه متصرّفه» مىخوانند و قوه متصرّفه را هنگامى كه آزادانه در ميان محسوسات جزئى يا صور خياليه (دو قسم اول) عمل ميكند به نام مخصوص «قوه متخيّله» و هنگامى كه به منظور تحقيق واقع و نفس الامر در ميان معانى معقوله (قسم سوم) عمل مىكند بنام مخصوص «قوه مفكّره» ميخوانند.
همان طورى كه گفته شد «قوه متخيّله» در عمل خود آزاد است و هر صورتى را بهر نحو كه بخواهد و تمايلات نفسانى ايجاب كند فصل و وصل مىكند. ولى «قوّه مفكّره» آن آزادى را ندارد بلكه همواره از قانون معيّن پيروى مىكند. يعنى مىبايست طورى در معقولات تصرف كند كه با واقع و نفس الامر مطابقت داشته باشد. و از اين جهت است كه تجزيه و تركيبهاى حسى و خيالى ارزش منطقى ندارد ولى تجزيه و تركيبهاى عقلى است كه در منطق بنام مخصوص «تحليل و تركيب» خوانده ميشود. پس تحليل و تركيب يعنى تجزيه و تركيب عقلى كه با نيروى قوه مفكّره صورت مىگيرد و ارزش منطقى دارد. ارسطو در منطق خويش باب قياس را به عنوان تحليل آنالوطيقا (آناليتيك) اوّل و باب حدّ و برهان را به عنوان تحليل دوم ناميده است.
(١١) - كانت معتقد است قضايا دو گونهاند: قضاياى تحليلى و قضاياى تأليفى. قضاياى تأليفى منقسم مىشود به قضاياى تأليفى ما تقدّم و قضاياى ما تأخّر.
قضيه تحليلى آن است كه محمول از بطن موضوع استنتاج شود، يعنى موضوع مشتمل بر محمول و مفهوم محمول داخل در مفهوم موضوع است و اگر بخواهيم موضوع را تعريف كنيم در تعريف موضوع، محمول پنهان است و جزء ماهيّت و ذات خط است. يعنى كميّت چيزى نيست كه بر خط علاوه شده باشد. و يا اگر با فرض پذيرفتن اين مطلب كه ماهيّت انسان، جوهر جسمانى نامى حسّاس ناطق است، بگوئيم «انسان جوهر است»، «انسان جسم است»، «انسان نامى است»، «انسان حسّاس است»، «انسان ناطق است»، هر كدام از اينها را كه بگوئيم قضيهاى است تحليلى.
قضيّه تأليفى يا تركيبى آن قضيهاى است كه محمول جزء ذات موضوع نيست، جزء تعريف موضوع نيست. مثل اينكه مىگوئيم: «اين جسم گرم است»، «اين جسم سرد است» «اين جسم سفيد است»، «اين جسم سياه است». هيچ يك از اين محمولها داخل در تعريف موضوع نيست، پس قضيّه، قضيهاى تأليفى است.
بنظر ما [استاد مطهّرى] قضيه تأليفى را مىتوان به دو گونه تعبير كرد:
١- يك وقت مىگوئيم قضيه تأليفى قضيهاى است كه محمول جزء تعريف موضوع نباشد. يعنى براى تأليفى بودن قضيّه همين را كافى بدانيم. در اين صورت قضايا منقسم مىشود به تحليلى و تأليفى و شقّ ديگرى وجود ندارد.
٢- يك وقت مىگوئيم قضيّه تأليفى قضيهاى است كه محمول عينيّتى و تحقّقى غير از تحقّق موضوع داشته باشد.
يعنى موضوع براى خود واقعيّتى داشته باشد و محمول هم واقعيّت ديگر داشته باشد و اين دو واقعيّت با يكديگر نوعى اتّحاد پيدا كرده باشند. مثل اينكه مىگوئيم «اين جسم سفيد است» كه جسميّت واقعيّتى است و سفيدى واقعيّت ديگر است. ولى چون سفيدى حلول در جسم دارد و يك نوع پيوستگى ميان اين دو واقعيّت و اين دو وجود برقرار است از قبيل پيوستگى عرض با موضوع خودش، لذا مىگوئيم «اين جسم سفيد است».
اگر تعريف دوم را براى قضيّه تأليفى برگزينيم و لازمه تأليفى و تركيبى بودن را اين بدانيم كه موضوع و محمول دو واقعيّتند كه با هم اتّصال و اتّحاد پيدا كردهاند بايد بگوئيم كه: قضايا منحصر در قضاياى تحليلى و تركيبى نيست، بلكه شقّ ديگرى از قضايا نيز داريم كه از نظر كانت مخفى مانده است.