فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٧٩ - م
آبادى اطلاق مىشود. مثلا مىگويند جامعه روستايى، ابتدايى، شهرى، صنعتى، كشاورزى و غيره.
هر جامعهاى پديدارهاى عام و مشترك بين تمام افراد خود دارد كه قابل ارجاع به پديدارهاى نفسانى فردى نيست.
زيرا جامعه در روحيه افراد كيفيات تازهاى در زمينه شعور و فكر و اراده به وجود مىآورد كه مىتوان آنها را شعور اجتماعى ناميد. اين آگاهىها غير از روحيه فردى افراد است. به اين جهت دوركهيم پديدارهاى اجتماعى را شىء ناميده است. زيرا در نظر او شيئيت به معنى وجود اعيان خارجى است. اين اشياء داراى قدرتى است كه در قواعد الزامى و واجب بر افراد، آشكار مىشود. اين قدرت را قهر اجتماعى گويند.
جامعه ابتدائى عنوان جوامع كوچكى است كه وجه تمايز آن، از ديگر جوامع، سادگى صنايع آن، عقب افتادگى اقتصادى آن، قلت تخصّص آن در كارهاى اجتماعى، فقدان ميراث فرهنگى و آداب و سنن. و زبان مكتوب و تاريخ مدون است. جامعه ابتدائى مترادف جامعه عقب افتاده است.
مجربات
فارسى/ آزمودهها-
فرانسه/Donnees de l'experience
انگليسى/Data of experience
مجربات «امورى است كه حس به كمك قياس آنها را تصديق مىكند، زيرا وقتى وجود چيزى براى چيزى در حس ما تكرار شد، از قبيل اسهال براى سقمونيا، و حركات ضبط شده در افلاك آسمانى، اين امر در حافظه ما تكرار مىشود.
وقتى در حافظه ما تكرار شد، به موجب قياسى كه مقرون به حافظه است، تجربهاى از آنها براى ما حاصل مىشود، به اين طريق كه اگر مثلا اسهال ناشى از سقمونيا، يك امر تصادفى و عارضى باشد، نه ناشى از طبيعت آن، نمىتواند در اكثر حالات و بدون تخلف، واقع شود. بطورى كه وقتى اين پديده [يعنى سقمونيا] موجود نباشد، واقعه ناشى از آن نيز [يعنى اسهال] به ندرت واقع مىشود. در اين صورت علت عدم وقوع آن جستجو مىشود. وقتى اين احساس و اين خاطره و اين قياس با هم جمع شوند، نفس چنين تصديق مىكند كه سقمونيا وقتى نوشيده شود ايجاد اسهال مىكند.» (ابن سينا نجات) بنا بر اين مجرّبات «قضايا و احكامى است كه از مشاهدات مكرر ما به وجود مىآيد.» (ابن سينا اشارات).
مجرد
فارسى/ مجرّد
فرانسه/Abstrait
انگليسى/Abstract
لاتين/Abstractus
١- مجرد اسم مفعول از مصدر تجريد است. معنى تجريد اين است كه ذهن يكى از اجزاء تصور را جدا كند و آن را بدون توجه به اجزاء ديگر تصور، مورد توجه قرار دهد. بنا بر اين، مجرد، صفت يا رابطهايست كه در ذهن تفكيك شده است.
و در مقابل مشخص يا مخصوص قرار دارد.
٢- ابن سينا گويد: «مجرد بودن صورت يا توسط عقل انجام مىگيرد و يا خود صورت مجرد از ماده است.» (شفا) ٣- در اصطلاح حكما و متكلمان مجرد «عبارت است از ممكنى كه نه متحيّز باشد و نه حال در متحيّز باشد، كه مفارق ناميده مىشود». (كشاف تهانوى) و يا عبارت است از: «آنچه محل جوهر نباشد، و حالّ در جوهر ديگر نباشد، و مركب از اين دو هم نباشد» (تعريفات جرجانى) مثلا مىگويند: عقل مجرد، كه مقصود جوهر صورى مفارق از ماده و متعلقات ماده است. و نيز مىگويند: ماهيت مجرد، كه مقصود چيزى است كه بدون تعلق به وجود خارجى تعقل شود.
٤- در اصطلاح فيلسوفان مدرسى مجرد عبارت است از صفت، از اين جهت كه مستقل از موضوعات موصوف خود تصور مىشود. مثلا انسان يك شىء معين است اما انسانيت يك فكر مجرد است ٥- در اصطلاح شوپنهاور، مجرد تصورى است كه فقط توسط تصورات ديگر، با تجربه ارتباط پيدا مىكند اما شىء عينى يا مشخص چيزى است كه مستقيما با تجربه در ارتباط است.
٦- در اصطلاح هگل مجرد عبارت است از آنچه بدون روابط و پيوندهاى حقيقى خود با اشياء ديگر، آشكار شود، يا چيزى است كه يك وحدت خالص دور از اختلافات تشكيل دهد و در مقابل مشخص يا عينى قرار دارد كه عبارت است از وحدتى كه شامل روابط، پيوندها و اختلافات است.