فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٤٠٩ - ش
بدبختى، نگرانى و اضطراب، زيرا انسان در زندگى به لذت و راحت دست نمىيابد مگر اينكه بعد از آن گرفتار چنگال درد و رنج مىشود.
با وجود اين خير و شر از امور نسبى است هيچ كدام از آنها معنى ندارد مگر در مقايسه با ديگرى. مشكل شر عبارت است از سؤال از علت وجود شر در اين جهان. چگونه مىتوان با اعتقاد به خداى خالق رحيم عالم قادر بر همه چيز متصف به كمال مطلق وجود شر را توجيه كرد. (رجوع كنيد به عنايت)
شرط
فارسى/ شرط
فرانسه/Condition
انگليسى/Condition
لاتين/Condicio
شرط در لغت به معنى الزام و التزام كردن شىء است. در اصطلاح فقها شرط عبارت است از: آنچه شىء بدان تمام مىشود، اما داخل در حقيقت شىء نيست. در اصطلاح فلسفى شرط عبارت است از: آنچه شىء از جهت هستى و شناخت متوقف بر آن است. جرجانى گويد: «شرط عبارت است از پيوند دادن چيزى به چيزى به نحوى كه هرگاه اولى يافت شد دومى نيز يافت مىشود. و نيز گفتهاند شرط چيزى است كه هستى شىء متوقف بر آن است و خارج از ماهيت شىء قرار دارد و در وجود شىء مؤثر نيست.» گفتهاند شرط چيزى است كه مؤثر در تأثير متوقف بر آن است. اما در ذات خود متوقف بر آن نيست، و نيز گفتهاند «شرط چيزى است كه ثبوت حكم متوقف بر آن است.» (تعريفات جرجانى) نزد حكما شرط نوعى علت است. به اين جهت غزالى گفته است: شرط چيزى است كه شىء بدون آن موجود نمىشود و لازم نيست نزد آن موجود شود، و نيز به اين جهت رازى گفته است: شرط چيزى است كه تأثير مؤثر متوقف بر آن است نه وجود آن.
فرق شرط و علت اين است كه علت چيزى است كه شىء را به وجود مىآورد در حالى كه شرط براى ايجاد شىء كافى نيست گر چه وجودش براى آن ضرورى است. مثل رگههاى معدنى كه شرط جريان امواج الكتريسته است اما علت وجود آن نيست. بلكه وسيله حدوث آن را آماده مىكند و مثل نور خورشيد كه براى تغيير هر چيزى شرط ضرورى است اما علت تغيير اشياء نيست.
با وجود اين، در عرف عام، شرط را به معنى علت به كار مىبرند. علت اين امر اين است كه حدوث شىء شرايط متعدد دارد كه تشخيص اينكه از اين شرايط كدام علت است و كدام علت نيست، مشكل است. در واقع علت شىء عبارت است از شرط ضرورى و كافى براى تحقق شىء.
مقصود از شرط ضرورى و كافى شرطى است كه وجود آن، وجود معلول و عدم آن عدم معلول را موجب گردد. اما شرط ضرورى [فقط ضرورى نه ضرورى و كافى] شرطى است كه نمىتوان از آن بىنياز بود و استدلال توسط آن شكل مىگيرد.
در اصطلاح منطقيان شرط عبارت است از مقدم قضيه شرطيه. قضيه شرطيه مثل: اگر الف صادق باشد ب صادق خواهد بود، و اگر ب كاذب باشد الف كاذب خواهد بود. و نيز شرط به قولى اطلاق مىشود كه صدق قول ديگر متوقف بر آن است. به نحوى كه اگر اولى كاذب باشد دومى نيز كاذب خواهد بود. شرط واقعى يا حقيقى عبارت از موقعيتى است كه وجود موقعيت ديگرى متوقف بر آن است. بطورى كه اگر موقعيت اول غايب شود، دومى نيز همراه آن غايب خواهد شد.
و گفتهاند شرايط شىء همان موقعيتهاى آن است، مانند شرايط طبيعى كه بقاى موجود زنده متوقف بر آن است، و شرايط فنى، اقتصادى و فرهنگى كه دوام زندگى جامعه متوقف بر آن است. در فلسفه كانت زمان و مكان دو شرط ضرورى حصول تجربه است. در فلسفه جديد شرايط انسانيت عبارت است از شرايط خاص زندگى فرد و صفات مشترك بين او و ديگران.
به اين جهت گفتهاند شرط انسانى عبارت است از طبيعت انسانى.
شرط را به عقلى، شرعى، طبيعى و لغوى تقسيم كردهاند: شرط عقلى مثل حيات براى علم. چه اين عقل است كه حكم مىكند كه علم در جايى وجود دارد كه حيات وجود داشته باشد. شرط شرعى، مثل وضو براى نماز.
شرط طبيعى مثل تراكم بخار آب در جو براى ريزش باران شرط لغوى مثل اينكه بگوييم: اگر داخل خانه شوى آزادى.
شرطى
فارسى/ شرطى