فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٣٠ - خ
عينى خارجى. دوم تعبير از عواطف و انفعالات توسط ظواهر خارجى، بنحو ارادى يا غير ارادى.
خارق الطبيعه
فارسى/ فوق طبيعى
فرانسه/Surnaturel
انگليسى/Supernatural
هر چيزى كه خلاف عادت باشد خارق است. فرق خارق و معجز اين است كه معجز مقرون به تعمد و اعمال اراده است اما خارق چنين نيست. به معجزات و كرامات و قواى غير عادى كه نظام طبيعت را برهم زند نيز خارق اطلاق مىشود. در اين مورد، خارق يعنى بر هم زننده نظام طبيعى معلوم مثلا مىگويند حقايق خارق طبيعت، يعنى حقايق وحى و ايمان.
خارق طبيعت مترادف مفارق است. مقصود چيزى است كه دال بر موجودات روحانى برهنه از ماده و لواحق ماده باشد مثل عقول و ارواح فلكى در نظر فيلسوفان قديم. اين عقول و ارواح، اگر چه مخلوق خداوند و متعلق به قدرت اوست، اما از حدود طبيعت برتر است.
اما خارق (بيشتر) به چيزى اطلاق مىشود كه بالاتر از قدرت انسان باشد. نه چيزى كه برتر از نظام طبيعت باشد.
مانند قدرت بعضى افراد در اتصال با عالم غيب، يا قدرت آنها بر خواندن فكر ديگران، و يا برخوردارى از نيروى سريع كشف و الهام. اين امور را از اين جهت خوارق مىنامند كه بالاتر از قدرت انسان قرار دارند نه از اين جهت كه برتر از قدرت قرار دارند. پس هر چه متعلق به قدرت انسان است، براى او طبيعى است و هر چه برتر از قدرت انسان باشد، براى او فوق طبيعى است. اما هيچ امر فوق طبيعى خارج از اراده خداوند نيست زيرا هر چه در جهان ملك و ملكوت، جريان يابد، فعل خداوند و اختراع اوست. اگر معتقد باشيم كه خداوند بر همه چيز قادر است، لازم مىآيد كه معتقد باشيم كه او بر خرق عادات نيز قادر است.
خاص
فارسى/ ويژه
فرانسه/Propre ,Special
انگليسى/Proper ,Special
لاتين/Proprius ,Specialis
خاص در مقابل عام و به معنى منفرد بودن است. در اصطلاح علماى اصول، خاص به معنى هر لفظى است كه اختصاصا براى معنائى وضع شده باشد. مقصود از معنى، چيزى است كه وجود عينى يا وجود فرضى داشته باشد و لفظ براى آن وضع شده باشد. مقصود از انفراد اين است كه لفظى براى معنى خاصى وضع شده است و قيد انفراد براى اين است كه لفظ خاص از لفظ مشترك متمايز گردد. (تعريفات جرجانى) اگر لفظى براى يك معنى يا براى تعدادى معانى محدود، وضع شده باشد، لفظ خاص است، و نظر به اينكه لفظ مشترك داراى معانى مختلف است، با آن مغاير است.
در نظر منطقيان خاص عبارت است از يكى از دو مفهومى كه شمول آن كمتر از مفهوم ديگر باشد. اين قلت شمول، يا مطلق است يا نسبى و از جهت معينى است، چنين مفهومى را خاص يا اخص مىنامند، مانند نوع نسبت به جنس كه جنس عام و نوع خاص است. عرض، چه لازم و چه مفارق، اگر اختصاص به فرد واحدى داشته باشد، خاص است. بنا بر اين هر چيز خاصى يا خاص شخص واحدى است يا خاص تعدادى اشخاص و ممكن است شخصى داراى استعداد اكتساب تمام علوم باشد يا داراى استعداد اكتساب علم خاصى باشد. اما قضيه منطقى كه حمل آن شامل بعضى افراد موضوع گردد، نه تمام افراد، در زبان عربى [و فارسى] قضيه جزئى ناميده مىشود نه قضيه خاص.
بنا بر اين خاص در مقابل عام است و به معنى چيزى است كه شامل نوع واحد يا فرد واحد يا تعدادى افراد محدود باشد.
مثل اينكه بگوييم: مصلحت خاص. اين مصلحت يا براى فرد واحدى است و يا مصلحت تعدادى افراد محدود است، در مقابل مصلحت عام كه شامل تمام افراد مىشود. از اين قبيل است اينكه گفتهاند مدرسه مخصوص، اتوبوس مخصوص يا اجتماع مخصوص.
و نيز خاص به معنى چيزى است كه در مورد يك حالت واحد يا تعدادى حالات محدود از نوع واحد صدق كند.
خاص به اين معنى مترادف محدود است. مثل: بحث خاص، يا: مبادى عام در موارد خاصى تطبيق مىكند، يا:
اين حالت يكى از حالات خاص است كه قانون عام با آن منطبق است.
و نيز خاص به معنى چيزى است كه متمايز از ديگران يا