فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٨١ - ج
را تجويز مىكند. حال اگر پاداش، لازمه طبيعت فعل نباشد پاداش خارجى است، مثال آن، سخن دوركهيم است كه گفته است: اگر من كارى انجام دهم كه توسط آن قانون «قتل مكن» را نقض كنم، در آن چيزى نمىيابم كه موجب سرزنش يا عقاب باشد. علت آن اين است كه اين فعل با نتيجه آن، تجانس ندارد، و نمىتوان از طريق تحليل، معنى سرزنش و عقاب را از معنى قتل استخراج كرد. پس ارتباط فعل و پاداش آن، ارتباط تركيبى و خارجى است.
سزا بر چند نوع است:
١- سزاى طبيعى: جزائى است كه طبيعة نصيب انسان مىشود. مثلا بيمارى جزاى عدم اعتدال است و افسردگى جزاى فراغ.
٢- سزاى قانونى: عبارت از ثواب و عقابى است كه بر اساس قانون به انسان مىرسد. [مثل مجازاتى كه در دادگاه تعيين مىشود.] ٣- سزاى اجتماعى: عبارت است از مدح و ذم مردم در مورد كارى كه كسى انجام داده است و يا شنيدن تشويقها و سرزنشها از مردم.
٤- سزاى وجدانى: يا پاداش درونى عبارت است از حالت رضامندى و خرسندى يا پشيمانى و ملامت خويشتن به موجب انجام كارى.
٥- سزاى اخروى: عبارت از ثواب و عقابى است كه خداوند براى بندگانش در سراى ديگر تدارك ديده است.
جزء
فارسى/ پاره
فرانسه/Partie
انگليسى/Part
جزء چيزى است كه شىء از آن و امثال آن تركيب شده است، خواه در خارج موجود باشد خواه در عقل. جزء كوچكتر از كل است، حال اگر بسيطتر از كل باشد آن را عنصر يا اصل يا ركن مىنامند و اگر در تركيب مساوى كل باشد (بسيطتر از كل نباشد) آن را قطعه يا قسمت مىنامند.
جزئى كه تجزيه نپذيرد، جوهرى است داراى وضع كه حتى در عالم خيال قسمت و شكستن و پاره شدن نمىپذيرد و از تركيب تعدادى از آن، اجسام به وجود مىآيند و متكلمان آن را اثبات و فيلسوفان آن را نفى مىكردند. (رجوع كنيد به جوهر فرد، و ذره) در علم حساب، جزء عبارت است از عدد كوچكتر كه عدد بزرگتر را به وجود مىآورد. جزء مترادف كسر است. پس اگر يك واحد به اجزاء معين تجزيه شود، اين اجزاء معين را مخرج گويند. در كسر اعشارى، جزئى كه صورت كسر قرار گيرد، جزء عشرى ناميده مىشود.
جزء محصور در يك خط مستقيم جزئى است كه بين دو نقطه واقع شود.
جزئى
فارسى/ جزئى
فرانسه/Particulier
انگليسى/particular
لاتين/Particularis
جزئى منسوب به جزء است و به دو معنى به كار مىرود:
اول: جزئى حقيقى يعنى مفهومى كه قابل شركت نباشد. اين جزئى را در دستور زبان، علم يا اسم خاص گويند مثل رستم و تهران. از اين قبيل است جواهر جزئى به اصطلاح لايب نيتس. اين جواهر عبارت از آحادى است كه در يكديگر تأثير نمىكنند و تصور آنها مانع از وقوع شركت در مفهوم آنهاست.
دوم: جزئى اضافى عبارت از مفهومى است كه مندرج در يك كلى اعم از خود باشد مانند مفهوم انسان نسبت به حيوان يا خواص مثلث نسبت به مثلث.
جزئى حقيقى اخص از جزئى اضافى است و در مقابل كلى حقيقى قرار دارد و جزئى اضافى در مقابل كلى اضافى است.
يه جزئيه در منطق عبارت از قضيهايست كه در آن بر بعضى از افراد موضوع حكم شود. چنين قضيهاى يا موجبه است، مثل بعضى انسان نويسنده است، يا سالبه است مثل بعضى انسان نويسنده نيست. قضيهاى كه موضوع آن جزئى باشد، مخصوصه ناميده مىشود. مثل: سقراط حكيم است.
اين قضيه نيز مىتواند موجبه يا سالبه باشد. در مورد تناقض دو قضيه مخصوصه، كافى است كه فقط در سلب و ايجاب مختلف و در ساير موارد متحد باشند.
قضيه جزئيهاى كه شمول محمولش مانند شمول موضوعش، جزئى باشد، جزئيه جزئيه ناميده مىشود (هاميلتن) اين قضيّه نيز ممكن است موجبه يا سالبه باشد.