فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٥٧ - ب- معنى خاص
است از تحوّل از ناهمانندى. اين معنى دقيقتر از معنى اول (نظر اسپنسر) است.
قياس تمثيل
Raisonnement par analogie
قياس تمثيل عبارت است از حكم به چيز معينى به موجب تحقّق اين حكم در چيز معين ديگر يا در اشياء معين ديگر، متعلق اين حكم معنائى است كه در هر دو شىء، مشترك است. (ابن سينا، نجات) بهتر است بگوييم: اثبات حكمى در چيزى به موجب ثبوت اين حكم در چيز ديگر، به موجب علت مشتركى كه بين آنها وجود دارد. چيزى كه حكم به آن تعلق مىگيرد، اصل يا مثال ناميده مىشود، و علت مشترك بين آن دو، جامع ناميده مىشود. مثال: الماس مانند روغن زيتون است زيرا مثل آن داراى قدرت شكست نور است.
مثال ديگر: جهان حادث است زيرا مركب از اجسام و از اين جهت شبيه ساختمان است و چون ساختمان حادث است پس جهان حادث است.
مثال ديگر: مريخ مانند زمين داراى موجودات زنده است زيرا هر دو داراى هوا هستند. هر چه تشابه بين دو شىء متشابه بيشتر باشد قياس تمثيل صادقتر است.
رابيه (Rabier( معتقد است كه تمثيل استقرائى است كه نتيجه خود را در بردارد مثلا: زيد در لطف داشتن شبيه عمرو است زيرا هر دوى آنها اهل يك شهرند. در اين سخن، استقراء و استنتاج توأم است استقراء آن عبارت است از: عمر و داراى لطف و از اهالى فلان شهر است. پس ساكنان اين شهر لطف دارند. استنتاج آن عبارت است از:
ساكنان اين شهر داراى لطفاند و زيد داراى لطف است.
فرق قياس تمثيل و استقراء اين است كه قياس تمثيل حكم را از علاقه معلومى به علاقهاى كه از جهتى شبيه آن و از جهت ديگرى مغاير آن است، نقل مىكند. در حالى كه استقراء، حكم را از چيزى كه كاملا شبيه به چيز ديگرى است نقل مىكند.
تملك
فارسى/ دارا شدن
فرانسه/Appropriation
انگليسى/Appropriation
تملك عملى است كه چيزى را كه از آن شخصى است، از آن شخص ديگر مىكند و يا چيزى را كه دارائى كسى نيست جزء دارائى كسى قرار مىدهد، به نحوى كه دخول شىء در دارائى كسى به وى اين امكان را مىدهد كه در محدوده قانون در آن تصرف كند؛ و نيز تملك شخصى بر طايفه خود به معنى رياست وى بر آن طايفه است. و تملّك نسبت به خود انسان به معنى داشتن قدرت در خويشتندارى است.
اگر دستيابى انسان بر چيزى خلاف قانون باشد، تملك وى نسبت به آن، استيلا و استبداد خوانده مىشود.
تمييز
فارسى/ جداسازى
فرانسه/Distinction Discernement Discrimination
انگليسى/Distinction Discernmetn Discrimination
١- تمييز به معنى تفكيك و جدا سازى اشياء است توسط امر معينى. و نيز به معنى فرقگذاشتن بين اشياء است.
مثل فرق بين صواب و خطا، بين حق و باطل، و بين خير و شر. در قرآن چنين آمده است: «تا اينكه خبيث از طيب متمايز گردد» (حتى يتميز الخبيث من الطيب) در نظر فيلسوفان قديم، تمييز به معنى جدا كردن دو چيز از يكديگر توسط فصلى است كه به يكى از آنها داده شود. آنها هر معنائى را كه وسيله تمييز بين دو چيز باشد، چه جزئى چه كلى، فصل مىناميدند. بعدا اين مفهوم را به چيزى نقل كردند كه توسط آن، شىء فى ذاته تميّز و تعيّن مىيابد.
ابن سينا گويد: «مثل ناطق كه انسان را از اسب جدا مىكند در حالى كه هر دو حيواناند.» (نجات) و نيز گفته است:
«بين ذاتى [از يك طرف] و مقول در جواب ما هو [از طرف ديگر] فرق نمىگذارند.» (اشارات) و نيز گفته است:
«اما مقول در جواب اى شىء هو، به معنائى دلالت مىكند كه توسط آن، شىء از اشياء ديگر مشترك در يك معنى واحد، متمايز مىشود.» (نجات) در نظر متفكران جديد، تمييز عبارت است از فرق بين دو چيز مشخص، چه ذهنى باشد چه خارجى، مثل فرق حالات شعور يا فرق محسوسات. اين تمايز بين اشياء، يا عددى است يا نوعى. فكر متميّز يعنى فكر روشن و واضح ٢- تمييز يك استعداد نفسانى است كه معانى توسط آن