فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٦٣ - أ
أنا
فارسى/ من
فرانسه/Moi ,je
انگليسى/I ,Self
لاتين/Ego
فيلسوفان مسلمان (عرب) لفظ أنا را به معنى نفس مدركه به كار بردهاند. ابن سينا گويد: «مقصود از نفس چيزى است كه هر كس با گفتن كلمه «من»، به آن اشاره مىكند. (رساله در معرفت نفس) و نيز گفته است: «بنا بر اين انسان كه با گفتن «من» به هستى خود اشاره مىكند، حقيقتى غير از اعضاى بدن است.» (همان مأخذ) اما ابن سينا با كلمه «تو» به نفس خود اشاره كرده است. وى گويد: «آيا آنچه ادراككننده است، چشم تو از پوست بدن آن را ادراك مىكند؟ نه. پس تو اگر از پوست خود خارج شوى و تغيير پوست دهى، تو همان توئى.» (اشارات) اين مطلب نزديك به همان چيزى است كه گفتهاند آن همان است (هو هو). فخر رازى در شرح اين سخن، لفظ «من» را به جاى «تو» به كار برده است. وى گفته است: «آنچه با لفظ «من» مورد اشاره قرار مىگيرد، جسم نيست.» (لباب الاشارات) و نيز گفته است: «نفس معنائى ندارد جز آنچه مورد اشاره لفظ «من» قرار مىگيرد» (همان مأخذ) و نيز گفته است: «من آنچه را با لفظ «من» به آن اشاره مىكنم، درك مىكنم، در حالى كه از هيچ يك از اعضاى باطن و ظاهر خود غافل نيستم. پس من در حالى كه به چيزى توجه دارم، مىگويم: من چنين مىكنم، من مىشنوم، من مىبينم و ... مفهوم «من» در اين حالات نزد من حاضر است، در حالى كه در اين موقعيت از تمام اعضاى خود غافلم.» (همان مأخذ) كلمه «من» در فلسفه جديد داراى چندين معنى است:
(فرهنگ لالاند) ١- معنى روانى و اخلاقى: لفظ من در فلسفه تجربى به شعور فردى اطلاق مىشود، يعنى به موجودى اطلاق مىشود كه تمام احوال شعورى و ادراكى منسوب به اوست. مانند سخن كندياك آنجا كه از مجسمه فرضى خود سخن مىگويد: من عبارت است از شعور او، يعنى شعور مجسمه، به آنچه هست و آنچه بوده است. پس من چيزى نيست جز مجموع احساساتى كه مجسمه به آنها شعور دارد و يا آنها را به ياد مىآورد.
كلمه من، همچنين به مبدأ افعال عادى، كه انسان به خود نسبت مىدهد، اطلاق مىشود. مثلا مىگويد: من چنين كردم، من ديدم و ... اين معنى نزديك به معنائى است كه فخر رازى در لباب الاشارات به آن اشاره كرده است.
٢- معنى وجودى: كلمه من دال بر يك جوهر حقيقى ثابتى است كه حامل اعراضى است كه شعور از آنها تشكيل مىشود، خواه اين اعراض تشكيلدهنده شعور، هم زمان موجود باشند يا به صورت متعاقب. اين جوهر ثابت مفارق از احساسات و عواطف و افكار است و تحت تأثير تبدلات و تغيرات اين اعراض قرار ندارد. رويه كلارد گويد:
«لذتها، دردها، آرزوها، ترسها و تمام احساسات ما در پيشگاه شعور جريان مىيابد، مانند آب نهرهايى كه در چشمهسارها در كنار رودخانه جريان مىيابد.» پس «من» جوهرى است قائم به خود و حالّ در موضوعى نيست.
٣- معنى منطقى: كلمه «من» دال بر فاعل ادراك است، از اين جهت كه دو صفت وحدت و هويت آن، دو شرط ضرورى براى شهود و ارتباط تصورات در ذهن است.
(رجوع كنيد به نقد خرد محض اثر كانت) من به اين معنى من استعلائى كه عبارت از حقيقت ثابتى است كه پايه و اساس احوال و تغييرات نفسانى است. من مطلق عبارت است از [مبدأ] تفكر ذاتى اصيل مقدم بر تجربه.
«من» و «جز من» در مقابل هم قرار دارند. مقصود از من، اشاره به خود و مقصود از جز من، اشاره به عالم خارج است.
اينها معانى مختلف «من» در فلسفه جديد است. اما من ادراككننده، نمىتواند جدا از حالات و اعراض خود باشد، مگر اينكه عقلا از احوال خود تجريد شود.
اين خطاست كه براى من مجرد از تمام احوال و اعراض، وجودى قائل شويم. حقيقت وجود من، چيزى نيست جز مجموعه احوال نفسانى كه همين تداخل احوال و صفات مقوم وحدت آن است و هويت آن قائم به ابقاء گذشته آن در زمان حاضر است. شرط من ادراككننده اين نيست كه وحدت آن مانند وحدت جوهر جسمانى باشد، ٦ و نيز. لازم نيست هويت آن مانند يك هويت جسمانى باشد. وحدت و هويتى كه به من ادراككننده نسبت مىدهيم، مغاير و مانع كثرت و تغير در هويت آن نيست. ما مدركى را كه ادراك نكند، و نفسى را كه تغيير نكند، حتى نمىتوانيم تصور كنيم.