فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٢٣ - أ
است، معرفتى بالاتر از معرفت عقلى را نيز شام مىشود و آن معرفتى است كه نتيجه كشف باطنى است و ادراك ذوقى و حدسى (شهودى) ناميده مىشود. غزالى در اين مورد گويد:
«آنچه در اين مورد از خواص نبوت محسوب است، توسط ذوق ادراك مىشود كه از لوازم سلوك طريق تصوف است.» (المنقذ) و نيز گفته است: ايمان به نبوت، به اثبات طورى وراى طور عقل است كه در آن ادراك، ديدهاى گشوده مىشود كه ادراكات خاصى در آن وارد مىشود. عقل از اين ادراك عاجز است، چنانكه گوش از ادراك رنگ و چشم از ادراك صدا، و تمام حواس از ادراك معقولات عاجز است.» در اصطلاح صوفيان، ادراك بسيط عبارت است از ادراك وجود حق تعالى با غفلت از خود عمل ادراك و از اينكه شىء مدرك، وجود حق است، و ادراك مركب عبارت است از ادراك وجود حق تعالى با علم به خود ادراك و آگاهى به اينكه شىء مدرك، وجود حق است. (كشاف اصطلاحات الفنون، تهانوى) در نظر بسيارى از فيلسوفان ادراك يا ادراك جزئى است و يا ادراك كلى.
ادراك جزئى يا متوقف و موكول به وجود خارجى است كه در اين صورت احساس است و يا موكول به وجود خارجى نيست كه در اين صورت خيال است. ادراك شىء جزئى بصورت كلى، عبارت است از ادراك صورت كلى همان شىء كه به اين شىء جزئى منحصر شده است.
اما ادراك كلى به اين ترتيب است كه اشخاص جزئى مثلا افراد انسان در مفهوم انسانيت مشترك و متساوىاند، اما در امور زائد بر ذات انسان مانند كوتاهى و بلندى قامت، شكل، رنگ و ... متفاوتاند. ٢ پس جنبه اتحاد و اشتراك آنها غير از جنبه اختلاف آنهاست. و انسانيت، از آن جهت كه انسانيت است غير از امورى مانند طول و عرض و رنگ و ... است. ادراك انسانيت بطور كلى و بدون توجه به خصوصيات فردى افراد از قبيل رنگ و شكل و كوتاهى و بلندى قامت، ادراك كلى است. (لباب الاشارات رازى) در فلسفه جديد ادراك به شعور شخص به احساس خود يا به مجموعه احساساتى كه از طريق حواس به دست مىآيد، اطلاق مىشود.
به عبارت ديگر ادراك عبارت است از آگاهى شخص نسبت به اشياء خارجى كه در عمل احساس مؤثر است و باز بازگرداندن صور احساسات به اشياء خارجى مؤثر. به اين ترتيب معنى ادراك غير از احساس است.
صورت نفسانى كه هنگام تأثر آلات حس در ذهن به وجود مىآيد، شامل دو عنصر است: يكى عنصر حسى.
(Affective( / و ديگر عنصر عقلى (Intellectuelle(
وقتى جنبه حسى اين صورت نفسانى لحاظ گردد، احساس ناميده مىشود و هنگامى كه جنبه عقلى آن در نظر باشد، ادراك ناميده مىشود. پس ادراك و احساس دو صورت ادراكى متفاوت نيستند، بلكه دو جنبه متفاوت از يك صورت ذهنىاند.
بعضى از فيلسوفان لفظ احساس را به اين صورت ذهنى، به هر دو معنى آن اطلاق كردهاند. پس احساس در آن واحد يك حالت فعلى و انفعالى است. به اين ترتيب، ادراك عبارت است از احساس توأم با حكم درباره آن احساس، مبنى بر اينكه اين احساس ناشى از يك پديده خارجى است.
پس ادراك به اين معنى، چنانكه ريدReid مىگويد، ادراك شىء خارجى است، و يا چنانكه «من دو بيران» مىگويد، احساس توأم با شعور و آگاهى است. واقعيت اين است كه احساس و ادراك، هر دو توأم با يكديگر، رنگ انفعالى و عقلى دارند. اما ادراك به اين ترتيب به احساس افزوده مىگردد كه آلت حس، بيشتر جنبه فاعلى دارد و ذات نفس جنبه انتباهى و ادراكى دارد. به اين ترتيب شىء خارجى مبيّنتر، و صورت مرتسمه در نفس واضحتر و متمايزتر مىشود. در هر حال، ادراك مستلزم احساس است حال يا اين ادراك به شعور و آگاهى نسبت به احساس اطلاق مىگردد كه در اين صورت، ادراك حالت عقلى و احساس حالت انفعالى است، و يا اينكه احساس دلالت بر شعورى دارد كه شىء مؤثر خارجى آن را در نفس ايجاد مىكند. در اين صورت ادراك عبارت است از احساس توأم با اين حكم كه: اين احساس ناشى از يك مؤثر خارجى است. به عبارت ديگر، ادراك به اين معنى عبارت از احساس توأم با كوشش در جهت آگاهى و انتباه است.
ادراك، همان طور كه با احساس متفاوت است، با عاطفه نيز متفاوت است.
زيرا ادراك چنانكه گفتهاند حالتى عقلى است اما عاطفه حالتى وجدانى و انفعالى است. فرق ادراك و عاطفه را لايب نيتس به نحو كامل بيان كرده است. وى گفته است:
«حالت موقتى كه با وجود كثرت آن، داراى وحدت است،