تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٧١ - سوره القصص(٢٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
ميان ما حكم باش و صورت حال باو گفتند وى گفت حكم من آنست كه عصا بآنكس اوليتر است كه آن را از زمين بردارد پس عصا را از ايشان بستند و بر زمين نهاد و بايشان گفت برداريد شعيب هر چند خواست كه بردارد نتوانست موسى آن را از زمين برداشت و بر دوش نهاد حكم حكم كرد كه اين مدترا است پس موسى برفت و اين عصا با او بماند عكرمه روايت كند كه آن عصاى آدم بود كه از بهشت همراه خود بيرون آورده بود چون وفات كرد. جبرئيل آن را بر گرفت و حفظ آن ميكرد تا روزى كه موسى از شعيب طلب عصائى كرد جبرئيل آن عصا را بشعيب داد و گفت اين عصا را بموسى ده او صالح از عبد اللَّه عباس روايت كرده كه شعيب را خانه بود كه هيچكس در آنجا نرفتى مگر وى و دخترى كه زن موسى شد و در آن خانه سيزده عصا بود و او را يازده پسر بود هر كس كه بالغ شدى گفتى برو و عصائى از آن بردار او برفتى كه يكى از آن را بردارد آتشى بيامدى و آن پسر را بسوختى تا جمله هلاكشدند چون دختر را گفت برو و عصا بياور او برفت و عصاى نيكوتر بياورد و هيچ آفتى بوى نرسيد گفت اى دختر بشارت باد تو را كه شوهر تو پيغمبر خواهد شد و او را در اين عصا امرى عظيم رخ نمايد كه مشهور عالم شود و بجهة آن بسى مردم در دايره اسلام درآيند و در كشاف آورده كه نزد شعيب عصاهاى انبيا جمع شده بود در شب موسى را گفت در اينخانه رو و يكى از آن عصاها را بردار موسى در اندرون خانه آمد و عصائيرا كه آدم از بهشت همراه خود بيرون آورده بود و بميراث از انبيا بشعيب رسيده بود برداشت چون شعيب مكفوف بود او را بدست مس كرد دانست كه عصاى آدمست گفت اين را بنه و ديگرى را بردار موسى هفت نوبة بآن خانه آمد همين عصا بدستش آمد شعيب دانست كه وى شايسته آنست آن را باو تفويض نمود و چون عصا را بموسى داد گفت اى موسى چون بمفرق الطريقين برسى دو راه بديد آيد بر دست چپ برو اگر چه بدست راست گياه بيشتر باشد چه در آن مرغزار اژدهايى عظيم هست كه مرد را با چهار پا فرو ميبرد موسى چون بآنجا رسيد گوسفندان ميل بجانب راست كردند و ميدويدند هر چند موسى خواست كه باز گرداند نتوانست پس بالضروره بر اثر ايشان برفت مرغزارى ديد كه در او گياه بسيار رسته گوسفندان بچرا مشغول شدند و موسى بجهة آنكه تعب بسيار بوى رسيده بود همانجا بخفت و عصا بر زمين فرو برد اژدها بيامد و آهنگ گوسفندان كرد عصا جانورى گشت و با او برآويخت و او را بكشت موسى (ع) از خواب برخواست عصا خون آلوده بود و اژدها كشته شده شادمان شد و بيامد و شعيب را خبر داد شعيب دختر خود را گفت كه شوهر تو پيغمبرى خواهد بود كه او را در اين عصا شانى عظيم باشد و چون شعيب دانست كه موسى مرتبه عظيم دارد نزد حقتعالى و بركت و يمن قدم و حسن رعاية او در گوسفندان بديد خواست كه با وى احسان نمايد گفت اى موسى