تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٣ - سوره النمل(٢٧) آيات ٢٢ تا ٣٩
گويند خطاب به هدهد است يعنى كتابى ديگر نوشت و به هدهد داد مضمون آنكه البته لشگر گران بايشان فرستيم كه تاب مقاتله آن نداشته باشند وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ و هر آينه بيرون كنيم ايشان را مِنْها از بلد سبا أَذِلَّةً در حالتى كه بىحرمت و بيعزت باشند برفتن پادشاهى از دست ايشان وَ هُمْ صاغِرُونَ و ايشان خوار شدگان شوند با سر و استرقاق يعنى لشگريان ما اقتصار بر اذهاب ملك و عزت ايشان نكنند بلكه با وجود اين ايشان را اسير سازند و بذل بندگى گرفتار گردانند منذر بازگشت و تمام احوال باز نمود بلقيس بدانست كه او پيغمبر خدا است و قدرت بر مقاومت او ندارد و با اكابر و اعيان مملكت گفت البته اين شخص فرستاده خدا است و ما طاقت مقاتله او نداريم و اگر فرمان او نبريم هر آينه بر ما غالب شود و ما را بيقدر گرداند و ما را با سر و قتل فرمايد پس همه انقياد قول او كردند و او رسول را فرستاده بسليمان كه من از سر طوع و انقياد متوجه بارگاه توام و سخن ترا بسمع اصغا و قبول شنيدم تا از سر يقين بدانم كه اين دين چيست كه ما را بآن دعوت ميكند و بآن بگروم و بعد از فرستادن رسول تهيه راه كرده تخت خود را در آخر خانه هفتم برده مضبوط ساخت و نگهبانان بر آن گماشت و در آن هفت خانه را قفل كرده كليدها را برداشت و نايبى تعيين نموده ملك و ولايت خود را بدو سپرد و با دوازده هزار امير با همه عساكر و خدم متوجه پايه سرير سليمان شد ديوان چون خبر يافته با يكديگر گفتند كه چون سليمان بلقيس را به بيند با كمال حسن و عقل البته بازدواج او ميل كند و او سليمان را بر سراير جن اطلاع دهد و كار بر ما بتنگ آيد صلاح آنست كه بر جمال و عقل او طعنه زنيم تا عيب او در دل سليمان نشسته بدو توجه نكند پس بعضى از اشراف جن پيش تخت سليمان آمده بموقف عرض رسانيدند كه عقل بلقيس قصور تمام دارد و كلام او از نهج صواب منحرفست و پاى او مانند پاى حمار است و هيچ انگشت ندارد سليمان در اين انديشه فرو رفت اول خواست عقل او را امتحان كند قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا گفت اى گروه بزرگان أَيُّكُمْ كدام از شما يَأْتِينِي بِعَرْشِها مياورد بنزد من تخت بلقيس را قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي پيش از آنكه بيايند ايشان بمن مُسْلِمِينَ در حالتى كه مسلمان باشند چه هر گاه كه با صفت اسلام بيايند گرفتن تخت او روا نخواهد بود مگر برضاى او و از قتاده مرويست كه سليمان دانسته بود كه بلقيس و اتباع او بشرف اسلام خواهند و در نفس و مال محقون خواهند شد پس قبل از اسلام خواست كه تخت او را بغنيمت گيرد تا بر او حلال باشد و از وهب منقولست كه غرض سليمان از آن بود كه بعضى از آنچه حقتعالى باو