تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٤٧ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ١ تا ٩
هجرت فرمود بسيار راغب بود باسلام يهود از قريظه و نظير و بنى قينقاع و بعضى از ايشان از روى نفاق بآن حضرت مبايعة كردند و آن حضرت بجهة شوق بسيار كه باسلام ايشان داشت ملايمة مينمود و كبير و صغير ايشان را اكرام مينمود و اگر از ايشان قبحى صادر ميشد اغماض عين ميفرمود و از ايشان در ميگذرانيد حقتعالى اين آيه مذكوره را انزال فرمود و گفتهاند كه اهل مكه آن حضرت را گفتند كه اگر از دين خود رجوع كندى ما نصفى از اموال خود بتو دهيم و شيبة ابن ربيعه متعهد شد كه من دختر خود را بحباله تو درآورم و منافقان مدينه تخويف آن حضرت ميكردند كه اگر اطاعة اهل مكه نكنى ترا بقتل آرند حقتعالى فرمود كه اى پيغمبر (ص) برگزيده فرمان كفار و منافقان مبر وَ اتَّبِعْ و پيروى كن ما يُوحى إِلَيْكَ آن چيزى را كه وحى كرده ميشود بتو مِنْ رَبِّكَ از پروردگار تو چون نهى از اطاعة ايشان و غير آن إِنَّ اللَّهَ كانَ بدرستى كه خداى هست بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً بآنچه شما ميكنيد از خير و شر و صلاح و فساد دانا پس وحى فرستد بتو آنچه صلاح تو در آنست و نهى ميكند ترا از استماع قول كفره كه موجب فساد است و غنى ميسازد ترا از مشورت بايشان چه او كافيست در تدبير و مصلحت وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ و توكل كن بر خداى يعنى كار خود را با وى گذار كه هر چه كند بر وفق مصلحت و حكمت كند و از غير او انديشه مكن وَ كَفى بِاللَّهِ وَكِيلًا و پسنديده است خداى كار ساز و مهم گذار جميع امور و نگهبان و كفايت كننده همه مهمات پس به تدبير و صلاح امر تو قيام نمايد و حافظ تو شود و دفع اذية اعدا نمايد از تو آوردهاند كه ابى معمر جميل بن اوس مردى لبيب اريب بود و حافظ امور مردمان و بجهة كثرت حفظ و فهم او ميگفتند كه وى را دو دلست و همچنين هر كه بسيار فهيم بود و قوى الحفظ او را ذو القلبين گفتندى و لهذا جميل بن اسد فهرى را باين لقب خواندندى و ابو معمر بارها گفتى كه مرا دو دلست كه بيكى از آن فهم ميكنم زياده از آنچه محمد (ص) فهم ميكند و عرب او را ذو القلبين لقب كرده بودند وقتى كه از بدر گريخته بمكه ميرفت و از غاية دهشت و هزيمة يكى از نعلين در دست و ديگرى در پاى ابو سفيان بدو رسيده احوال قوم پرسيد گفت بعضى مقتولند و برخى منهزم ابو سفيان گفت نعلين تو چه حال دارد كه يكى در پايست و ديگرى در دست ابو معمر در نگريست و بر آن حال اطلاع يافته گفت ما ظنت الا انهما فى رجلى ظن من نبود مگر كه اين هر دو در پايداشته باشم ابو سفيان گفت كه نه تو دعوى ميكردى كه مرا دو دلست و اكنون از ترس چنان شدهاى كه نميدانى كه نعلين در دست دارى يا در پاى خجل زده شد و چيزى نگفت و حقتعالى تكذيب وى كرده در ادعاى ذو القلبين و معلوم مردمان شد كه او را دو دل نيست و در اين باب