تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٦ - سوره القصص(٢٨) آيات ٨٠ تا ٨٨
وَ لا يُلَقَّاها و پيش باز آورد نشوند اينكلمه را كه علما گفتند يعنى توفيق داده نشوند بآنكه باستقبال اينكلمه بيايند و آن را در دل و زبان خود تلقى نمايند و فرا گيرند إِلَّا الصَّابِرُونَ مگر صبر كنندگان كه بر طاعت صابر و از معصيت شكيبا باشند و بقليل دنيا از كثيرت آن مستغنى و گويند ضمير راجع بثواب است كه بمعنى مثوبتست و يا جنة و يا ايمان و عمل صالح كه در معنى سيرة و طريقه است آوردهاند كه چون موسى قطع دريا كرد و همه قبطيان غرق شدند رياست و ولايت مذبح و قربان را بهرون داد بعد از آن هر كرا قربانى بودى بهرون دادى تا آنكه او را بر مذبح نهادى و آتشى بيامدى و آن را بسوختى قارون بر موسى و هارون حسد برد چنان كه روزى بموسى گفت كه تو رسالت بردى و مذبح و رياست بهرون رسيد و من بر بيمنصبى چند صبر كنم و تحمل نمايم موسى گفت اين در دست من نيست بلكه بخداى تعالى تعلق دارد هر كرا مصلحت داند دهد قارون گفت من نبوت ترا باور ندارم تا آنكه آيتى بمن نمايى موسى گفت چنين باشد پس رؤساى بنى اسرائيل را جمع كرد و گفت هر يكى عصاى خود را در عبادتخانه بنهيد هم چنان كردند قارون و هارون نيز عصاى خود بنهادند موسى گفت امشب بگذاريد و فردا ببينيد كه مزيت و فضيلت كرا باشد چنان كردند روز ديگر نگاه كردند عصاى هر يك از ايشان بر حالت خود بود الا عصاى هارون كه برك برآورده بود و بادامتر در او پيدا شده و رسيده گشته همه بنى اسرائيل بمزيت مرتبه و فضيلت هارون معترف شدند قارون گفت كه اينهمه از جمله سحريست كه ميكنى پس از مجلس برخاست و در صدد ايذاى موسى و اتباع او شد و موسى با او مدارا ميكرد بجهت علاقه قرابت و هر روز عداوت و طغيان او بيشتر ميشد و او سرايى ساخته بود و در آن را از زره محلى كرده و ديوارهاى آن را صفايح زر گرفته بنى اسرائيل نزد وى ميرفتند و او ايشان را شبانگاه و بامداد طعام ميداد و با يكديگر بلهو و لعب مشغول شدندى و كلمات مضحكه و لاغيه گفتندى تا وقتى كه حكم زكاة نازل شد بآنكه ارباب غنا عشر يا ربع مال بدهند پس موسى بقارون گفت كه حقتعالى زكاة مال بر اغنيا واجب گردانيده و ترا ميبايد كه زكاة داد گفت اينكه تو مىگويى مبلغ كثير ميشود و من آن را نتوانم داد حقتعالى وحى كرد كه اى موسى قارون تعلل ميكند و اندك و بسيار نخواهد داد اما بطريق الزام حجت با او مسامحتى كن پس موسى بقارون گفت كه من از تو حمد مقرر كمتر بستانم راضى نشد پس فرمود كه از هزار دينار يك دينار بده و همچنين از هزار درهم يك درهم بده و از هزار گوسفند يك گوسفند گفت در اين انديشه كنم و جواب بگويم پس حساب كرد مبلغى عظيم برآمدم خست نفس راه بر او گرفته راضى باين نيز نشد و جمعى از بنى اسرائيل را طلبيد و گفت هر چه موسى گفت فرمان برديد اينزمان ميخواهد كه مالهاى ما را از ما بستاند و ما را درويش سازد راى شما چيست گفتند تو مهتر مايى چه