تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩١ - سوره القصص(٢٨) آيات ٥٠ تا ٥٩
عبد مناف هرگز بت نپرستيدند بلكه در عبادت الهى و توجه بقبله در وقت نماز متمسك بودند بدين ابراهيم خليل (ع) و هم از وى روايتست كه آن حضرت در رحبه نشسته بود يكى وى را گفت يا امير المؤمنين انت بالمكان الذى انت به و ابوك يعذب بالنار امير المؤمنين (ع) وى را گفت
مه فض اللَّه
فاك خاموش باش كه خداى تعالى دهنت را در هم شكناد
و الذى بعث بالحق محمدا بشيرا لو شفع ابى فى كل مذنب على وجه الارض لشفعه اللَّه فيهم
بدان خدايى كه محمد را براستى بخلق فرستاده كه اگر پدرم شفاعت كند در جمله گناهكاران روى زمين حقتعالى شفاعت وى قبول كند
ابى يعذب بالنار و ابنه قسيم الجنة و النار
يا پدرم بآتش دوزخ معذب باشد و پسر او قسمت كننده بهشت و دوزخ بود و رفاعه از آباى خود روايت كرده كه نقش انگشتر ابو طالب اين بود كه (رضيت باللَّه ربا و يا بن اخى محمد نبيا و يا بنى على له وصيا) و از امام جعفر صادق (ع) مرويست كه اولين نماز جماعت كه در اسلام گذاردند آن بود كه امير المؤمنين (ع) بر دست راست پيغمبر نماز گذارد جعفر با پدر خود ابى طالب بآنجا رسيد چون ابو طالب ديد كه پسرش با پسر عم نماز ميگذارد جعفر را گفت صل جناح ابن عمك نماز گذار در پهلوى پسر عم خودت جعفر بيامد و بر دست چپ رسول (ص) بايستاد و رسول بايشان نماز گذارد و چون وقت وفات ابو طالب رسيد پسران و اقرباى خود را وصيت كرد بنصرت پيغمبر (ص) و شبهه مخالفان از اينجهت واقع شد كه او نزد كفار اظهار اسلام نميكرد و اين منافى آن نيست كه ايمان را پنهان داشته باشد بجهت آنكه رسول را حمايت تواند كرد بعلت خويشى نه بعلت هم ملتى چه اگر نه اين چنين بودى نتوانستى نصرت او نمود بجهت غلبه كفار و كثرت اهل شرك و چون او را وفات رسيد جبرئيل آمد و گفت كه حقتعالى تر اسلام ميرساند و ميفرمايد كه از مكه بيرون رو كه بعد از عمت ابو طالب ترا ناصرى نيست و اينكه مخالفان نقل كردهاند كه آن حضرت بر ايمان عم خود ابو طالب بغايت حريص بود بوقت وفات بر بالين وى آمده گفت اى عم مرا بكلمه لا اله اله اللَّه يارى ده تا حجت آرم نزد حقتعالى از براى تو ابو طالب گفت يا بن اخى قد علمت انك الصادق و لكن اكره ان يق جزع عند الموت اى برادر زاده من ميدانم كه تو راست مىگويى اگر نه آن بودى كه قريش گفتندى كه ابو طالب نزد مرك جزع ميكند و از مرك مىترسد من بگفتن باين كلمه دل ترا شاد ميكردم صريحا دلالت نميكند بر عدم ايمان او چه قول او كه يا بن اخى قد علمت انك الصادق دالست بر ايمان او حقيقت و تصديق قلبى او و قوله لكن اكره ان يقال جزع عند الموت شايد كه بجهت تقيه بوده باشد چه آنفا سمت ذكر يافت كه وى اخفاى ايمان خود كرد از صناديد قريش تا حمايت حضرت رسالت كند بعنوان قرابت زيرا كه بجهت كثرت كفار و بسيارى فجار