تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٩٥ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ٣٠ تا ٣٩
تزوج نكند حقتعالى اين آيه فرستاد تا از فعل مباح ممتنع نشود بجهت خشية سرزنش مردمان و نزد بعضى ديگر آنست كه زينب چون كه شريفة النسب بود بجهت آنكه بزيد متزوج شده بود بعضى مردمان سرزنش او ميكردند پيغمبر خواست كه شرف او را زياده گرداند بتزوج باو بعد از مفارقت زيد اما اختفاى اين مى كرد بجهت مردمان حقتعالى فرمود كه وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ ابو مسلم گفته كه عرب ادعيا را نازل منزله ابنا مىداشتند در جميع احكام و بجهة اين مطلقات آنها را بنكاح خود در نمىآوردند پس پيغمبر (ص) اراده فرموده كه بالكليه اينحكم را باطل گرداند و نسخ سنة جاهلية نمايد و اما اخفاى آن ميفرمود بجهت ترس اينكه مردمان گويند كه وى زن پسر خود را خواسته لهذا بزيد گفت كه
امسك عليك زوجك
و اعلم الهدى در تنزيه الانبيا نيز اختيار اين تاويل نموده بعد از آن فرموده كه مؤيد صحة اين تاويل است قوله عز و جلاله فَلَمَّا قَضى زَيْدٌ پس آن هنگام كه گذارد زيد مِنْها از زينب وَطَراً حاجتى را كه باو داشت از نكاح و بعد آنكه از او ملال گرفت و هيچ از حاجت او باقى نماند طلاقش گفت و زينب عده را تمام كرد و در موضح گفته كه قضاى وطر كناية است از طلاق يعنى چون مراد خود را ازو يافت كه آن طلاقست وعده او بسر آمد زَوَّجْناكَها تزويج نموديم ترا باو و يا او را بتو داديم بواسطه عقد يا اذن داديم ترا كه متزوج شوى باو لِكَيْ لا يَكُونَ تا نباشد بعد از تو عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ بر مؤمنان تنگى يا اثمى و وبالى فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ در خواستن زنان پسر خواندگان خود را إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وقتى كه گذاردند از ايشان حاجت خود را كه نكاح است يا طلاق يا انقضاه عده يعنى بجهت توسعه مؤمنان و عدم اثم ايشان در نكاح زوجات ادعياى خود بعد از طلاق و انقضاى عده زينب را در نكاح تو در آورديم تا متبنى را جارى مجراى اين نسبى و رضاعى نگردانند در تحريم امرأه او بر اب بعد از طلاق وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ و هست كارى كه خدا خواهد مَفْعُولًا كرده شده يعنى هر امرى كه اراده الهى تعلق گيرد بآن البته گذارده شود و بوقوع پيوندد و بجهت وجود داعى و عدم صارف چنانچه تزوج سيد عالم با زينب از انس ابن مالك مرويست كه چون عده زينب منقضى شد رسول خدا زيد را گفت برو زينب را از براى من خواستگارى كن كه مرا بر كسى اعتمادى نيست زيد روايت كند كه من بخانه زينب رفتم آرد خمير مىكرد چون او را ديدم در چشم من بمرتبه بزرگ و عظيم الشأن نمود كه استطاعت آن نداشتم كه در او نگاه كنم بجهت حرمت و مزيت شأن رسول پس پشت بر او كردم و گفتم ابشرى ان رسول اللَّه يخطبك بشارت باد ترا اى زينب كه رسول خدا خواستگارى تو ميكند خوشحال