تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦٨ - سوره القصص(٢٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
و ان محمدا رسول اللَّه و انك وصى رسول اللَّه و احق الناس من بعده پس امير المؤمنين على (ع) عهود و شرايط اسلام از او فرا گرفت و گفت ترا چه چيز بر دين اسلام داشت بعد از آنكه مدت مديد بر خلاف ملت اسلام بودى گفت يا امير المؤمنين بناى اين دير براى آن كردهاند كه در كتب سالفه مذكور شده و علماى ما خبر دادهاند از اينكه در اين حوالى چشمهايست و سنگى عظيم بر بالاى آن و هيچكس راه بآن نبردى مگر پيغمبرى يا وصى پيغمبرى و مردم بسيار باميد اين در اين دير من نشسته اند و اين كرامت نيافتهاند كه من يافتم پس چون اين آيه بر دست تو پيدا شد دانستم كه آن وصى تويى بر دست تو ايمان آوردم و بولاية تو معترف شدم امير المؤمنين (ع) بگريست چنان كه محاسن مباركش ترشد از آب چشم و گفت
الحمد للَّه الذى لم اكن عنده منسيا الحمد للَّه الذى ذكرنى فى كتبه
سپاس آن خدايى را كه مرا فراموش نكرد و در كتب اوايل خود ياد كرده و اهل اسلام چون اين را شنيدند همه شاد شدند راهب با امير المؤمنين (ع) بشام رفت و نزد وى مجاهده ميكرد با اهل خلاف تا آنكه شهيد شد و آن حضرت بر او نماز گذارد و هر وقت كه ياد او كردى بر او ترحم كردى و آمرزش طلبيدى آوردهاند كه چون از پاى دير روانه شدند و پاره راه برفتند فرمودند كه كيست در ميان شما كه راه بآن چشمه برد گفتند ما همه ميدانيم و راه مىبريم چه اين دير علامة آنست فرمود برويد و بجوئيد برفتند چندان كه گشتند نيافتند پس فرمود اين چشمه ظاهر نگردد تا بظهور قيام قيامت القصه چون شعيب صفت امانت و قوت او كه خرق عادتست و موجب اعجاز از صفورا بشنيد و برشان و مرتبه و حالات وى مطلع شد و از كلام صفورا رغبت بنكاح موسى يافت و رشته محبت او با موسى اشتداد يافته قالَ گفت با او إِنِّي أُرِيدُ بدرستى كه من مىخواهم أَنْ أُنْكِحَكَ آنكه بنكاح تو در آورم إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ يكى از دو دختر خود را هر كدام را كه ميخواهى عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي بر صداق آنكه اجاره دهى نفس خود را بمن تا اجير من باشى ثَمانِيَ حِجَجٍ هشت سال و در عين المعانى آورده كه در شرايع متقدمه مهر دختران مر پدران را بوده و در شريعت ما منسوخ شده به آيه وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً و ميتواند بود كه بطريق وكالت از جانب دختر خود اين را گفته باشد و اغنام از دختر بوده باشد و گفتهاند معنى آنست كه مزد آنكه تزويج ميكنم دختر خود را بتو بر صداق معين آنست كه هشت سال شبانى من كنى و يا اينكه مزد و پاداش دهى مرا شبانى هشت سال و بنا بر اين ثمانى حجج مفعول به است باضمار مضاف اى رعية ثماني حجج حاصل كه اين از شروط نكاح باشد نه صداق و يا از باب جعاله و اول اصح و اوضحست