تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٥٣ - سوره سبإ(٣٤) آيات ١٠ تا ١٩
داود (ع) آمدند و او را خبر دادند فرمود رضاى وى حاصل بايد كرد پس آن را قيمت كردند گفت باين مبلغ نمىفروشم ثمن آن را مضاعف كردند نيز قبول نكرد پس بصد گوسفند رسانيدند نيز رضا نداد بعد از آن بصد گاو تا بصد شتر نيز فايده نداد پس قيمت آن را بجايى رسانيدند كه ديوارى گرداگرد آن بكشند و پر از سيم كنند و باو دهند فرمود كه اكنون راضى شدم و چون يقين كرد كه ايشان در اينكار بسيار جد و جهد دارند و آن را محض قربت ميكنند گفت از سر حق خود گذشتم و مقدار جوى از ثمن آن طمع ندارم چون غرض من امتحان شما بود پس ايشان آغاز بنا كردند و داود (ع) با صلحاى بنى اسرائيل سنگهاى گران بر پشت ميگرفتند و ميآوردند تا ديوار مسجد را بقامة شخصى بلند كردند حقتعالى وحى فرستاد بداود كه نصيب تو از ساختن مسجد بيش از اين نيست آن را باز گذارد كه اتمام آن بر دست پسر تو خواهد بود و آن سليمانست كه سليم القلب است و بر دست او هيچ خون ريخته نميشود و ذكر صيت و آوازه تو در عقب او بماند داود ترك بنا كرد و با صلحاى بنى اسرائيل در آنجا بعبادت مشغول شده در اينوقت وى را صد و بيست و هفت سال بود و چون سالش بصد و چهل رسيد متوفى شد و سليمان بوصيت پدر در سن سيزده سالگى بر جاى وى بنشست و حقتعالى وحى كرد باو كه اين مسجد را تمام كن وى جن و انس و شياطين را جمع كرد و اعمال آن را در ميان ايشان تقسيم فرمود و بر قدر قوت هر يك از ايشان را بعملى مخصوص ساخت شياطين را تعيين كرد تا از معادن سنگهاى رخام كه پهن و سفيد و زرد و سبز بود آوردند و شهرى در حوالى آن بنا كرد و آن را دوازده محله گردانيد بعد اسباط بنى اسرائيل و چون تمام كرد هر سبطى را در محله از آن جايداد و بعد از آن آغاز بناى مسجد كرد و جنيان را فرستاد تا زر و سيم و انواع جواهر از در و ياقوت و زبرجد و لعل و انواع طيب از مشك و عنبر و كافور چندان جمع كردند كه در حصر نيايد پس ارباب صنعت را امر كرد تا جواهر را سفته سازند و مربع و مدور گردانند ايشان بجهت شدت صلابة آن نتوانستند كه آن را بتراشند سليمان تدبير آن را از جنيان پرسيد گفتند اينمعنى هيچكس بهتر از صخر نداند و او محبوس است بفرما تا او را حاضر كنند سليمان پاره مس برداشت و بنگين خود مهر بر آن زد و عادت وى آن بود كه براى جنيان مهر بر آهن نهادى و براى شياطين بر مس هر ديو مارد كه مهر سليمان ديدى فى الحال مسخر او گشتى چون رسول آن مهر را نزد صخر برد وى برخاست و با رسولان نزد سليمان آمد سليمان از رسولان پرسيد كه اين عفريت در راه چه گفت و چه كرد گفتند هيچ نگفت اما گاهى خنده كردى و بر مردمان سخريه كردى صخر گفت يا رسول اللَّه سخريه نميكردم و ليكن امور متعجبه ميديدم كه از آن مرا خنده ميآمد سليمان فرمود كه آن چه بود گفت در راه بمردى رسيدم كه بموزه دوزى موزه ميفرمود و او را ميگفت كه موزه چنان مىخواهم كه چهار سال بماند مرا بر عقل او خنده آمد كه او بر عمر