تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٥٧ - سوره سبإ(٣٤) آيات ١٠ تا ١٩
شنيد كه ميگفت اللهم اجعلنى من القليل عمر گفت اينچه دعاست ميكنى جوابداد (انى سمعت اللَّه يقول و قليل من عبادى الشكور فانا ادعوه ان يجعلنى من ذلك القليل) شنيدم كه حقتعالى فرموده كه كماند از بندگان من كه شكور باشند و من از او سؤال ميكنم كه مرا ازين جماعت گرداند عمر گفت (كل الناس اعلم من عمر) همه مردمان از عمر داناتراند آوردهاند كه سليمان را عادت بودى كه يك سال و دو سال و يك ماه و دو ماه و بيشتر و كمتر در بيت المقدس رفتى براى عبادت و كسى را بخود راه ندادى و طعام و شراب بقدر ضرورت برداشتى و هر وقت كه بيت المقدس رفتى درختى نو ديدى برسته از او پرسيدى كه اى درخت تو چه نام دارى و براى چه چيز سزاوارى درخت گفتى كه فلان نام دارم و براى فلان چيز مفيدم و براى فلان چيز مضر سليمان بفرمودى تا آن را بركندندى و براى آنكار ذخيره كردندى و در سالى كه فوت ميشد در مسجد رفت درختى ديد رسته از نام وى پرسيد گفت خروبه گفت ترا چرا خروبه ميگويند گفت بجهت آنكه بعد از من خرابى بيت المقدس باشد سليمان (ع) انديشه كرد كه خبر مرگ بمن مىدهد چه تا من زنده باشم كسى بيت المقدس را خراب نخواهد كرد پس بفرمود تا آن را بركندند و در نيستانى بنشاندند و ابن زيد روايت كند كه سليمان (ع) ملك الموت را گفته بود كه چون وقت اجل من در رسد چند روز قبل از آن مراد اعلام كن چون وقت مرگ او رسيد باو گفت از عمر تو يك سال بيش نمانده سليمان (ع) شياطين را فرمود كه براى من كوشكى از آبگينه بسازيد كه در آنجا روم و مردم را بينم پس براى او كوشكى چنين بساختند و وى در آنجا رفت و به نماز مشغول شد و بجهت ضعف قوت بر عصا تكيه كرده بود و به همان هيئت ملك الموت قبض روح او كرد و نزد بعضى آنست كه حقتعالى خواست كه تا خلقان را اعلام كند كه جنيان غيب نمى دانند بجهة آن سليمان ع در وقتى كه در كوشكى از بلور بود كه مردمان او را ديدندى و وى مردمان را ديدى بر عصا تكيه زده حقتعالى ملك الموت را نزد وى فرستاد و گفت اجابت دعوت خدا كن گفت اى ملك الموت مرا مهلت ده تا اموال خود را سامان دهم گفت رخصت نيست پس هم چنان بر پاى ايستاده و بر عصا تكيه زده جانش را قبض كرد و او هر يك از جنيان را بكارى تعيين كرده بود تا يك سال آن چنان سليمان را ميديدند كه بر عصا تكيه كرده و بتصور آنكه زنده است كار ميكردند و گويند هنوز يك ساله كار مانده بود در بناى بيت المقدس كه متقاضى اجل بسليمان درآمده طلب وديعه روح نمود سليمان كسان خود را وصيت كرد كه مرگ مرا فاش مكنيد و مرا بعد از مرگ بر عصاى من تكيه دهيد كه تا جن از عمل خود باز نمانند و هم مسجد باتمام رسد پس چون سليمان (ع) در گذشت او را بشستند و بر او نماز گذاردند و بر عصا تكيه دادند و ديوان از دور وى را زنده مىپنداشتند و به همان كار كه نامزد ايشان بود قيام مينمودند تا بعد از يك سال اسفل عصا را ارضه بخورد و او بر زمين افتاد همه جن و انس را موت او معلوم شد ديوان فى الحال