تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٣٤ - سوره يس(٣٦) آيات ١٠ تا ١٩
زندان محبوس ساختند فَعَزَّزْنا پس ما غالب گردانيديم ايشان را و حفص بتشديد ميخواند يعنى قوت داديم اين هر دو را بِثالِثٍ بفرستاديم سوم يعنى شمعون الصفا و ترك ذكر مفعول به بجهت آنست كه غرض بيان معزز به است و گفتهاند كه معزز به سلوم بود يا بولس اما اصح آنست كه شمعون بود كه در عقب ايشان آمد و با پادشاه اختلاط نمود و مقرب درگاه شد آوردهاند كه او با ملك به بتخانه آمدى و خداى را سجده كردى و مردم ملك ميپنداشتند كه او پرستش بت ميكند ملك بر وى اعتماد تمام كرد و بى مشاورة وى بهيچ امرى اقدام ننمود روزى از پادشاه پرسيد كه اى ملك شنيدهام كه دو مرد را حبس نموده بجهة آنكه دعوى دين ديگر مى كنند و مردم را از اين دين منع ميكنند گفت آرى شمعون از روى تعجب گفت كه اى ملك بفرماى تا ايشان را حاضر گردانند كه گفتار ايشان عجب است ملك امر كرد به احضار ايشان چون ايشان شمعون را نزد ملك ديدند خوشحال شدند و دليروار بنشستند شمعون از ايشان پرسيد كه شما چه كسيد گفتند ما رسولان رسول خدائيم شمعون گفت بچه كار آمدهايد گفتند آمدهايم تا ملك و قوم او را از عبادت اصنام بازداشته بعبادت كسى كه آفريدگار زمين و آسمانست ترغيب كنيم گفت بر اينكه مىگوييد بينه و حجتى داريد گفتند تبرء الاكمه و الأبرص و نشفى المرضى باذن اللَّه ابرص و اكمه و جميع مرضى را بفرمان خداى به ميسازيم ملك فرمود تا اكمهى را حاضر سازند كودكى كه چشم وى مساوى پيشانى وى بود حاضر ساختند ملك فرمود كه خداى خود را بگوئيد تا اين را بينا سازد و ايشان دعا كردند فى الحال هر دو چشم او شكافته شد بعد از آن دو مهره از گل بساختند و در آن موضع نهادند و دعا كردند حدقه گشت و بينا شد ملك متعجب شد شمعون گفت اى ملك ما نيز از اينخدايان در خواهيم تا همين كار بكنند ملك آهسته گفت اى شمعون تو نميدانى كه ايشان نميشوند و نميبينند و بر هيچ چيز قدرت ندارند شمعون ديگر باره گفت اى جوانان خداى شما ديگر چه تواند كرد گفتند مرده را زنده گرداند شمعون گفت اگر خداى شما اينكار بكند ما همه بوى ميگرويم ايشان گفتند خداى ما بر همه چيز قادر است ملك گفت كه پسر دهقان من هفت روز است كه وفات كرده و او را دفن نكردهاند بجهة آنكه انتظار پدرش ميكشند تا بيايد و او را دفن كنند او را زنده كنيد و گفتهاند كه پسر ملك بود كه هفت روز از موت او بر آمده بود او را حاضر كردند از حال خود گرديده متعفن و متغير شده شمعون در خفيه دعا كرد و ايندو رسول ديگر بتبعيت شمعون از خدا درخواستند فى الحال زنده شد و بر پاى خواست و گفت اى قوم از خدا بترسيد و به او ايمان آريد كه مرا در اينهفت روز بهفت طبقه آتش بردهاند و عذاب نموده امروز در آسمان بگشادند جوانى نيكو صورت را ديدم كه از براى اين هر سه شفاعت ميكرد گفتند اين هر سه