اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣٠٠ - دليل اوّل همان نسبتى كه بين عرض و معروض در تكوينيات وجود دارد، بين حكم و متعلّق حكم در شرعيات نيز وجود دارد
آنجا هم تقدّم و تأخّر رتبى مطرح است» ما از شما سؤال مىكنيم: آيا مقصود شما از حكم مولا چيست؟ آيا مقصود، اراده نفسانيه است كه قائم به نفس مولاست يا مراد، بعث و تحريك اعتبارى است كه مفاد هيئت افعل است؟ در موالى عرفيه، صدور دستور مولا نسبت به عبد، متوقف بر مقدّماتى است كه مهمترين آنها عبارت از اراده نفسانيهاى است كه قائم به نفس مولا است و آن اراده، متعلّق به مراد است. مولا وقتى به عبد مىگويد: «اشتر اللحم»، اينجا يك اراده نفسانيهاى از مولا به مراد- يعنى اشتراء لحم- تعلّق گرفته است و اين اراده، قبل از دستور مولاست. ما از مستدلّ مىپرسيم: آيا مقصود شما از حكم، همين اراده نفسانيه است كه اين اراده نفسانيه، يك واقعيت است. واقعيت، حتماً به اين نيست كه چيزى مشاهَد و محسوس خارجى باشد بلكه چون اراده قائم به نفس است واقعيتش به اين است كه تحقق داشته و قائم به نفس باشد، زيرا واقعيت هر چيز به حسب خود آن چيز است و واقعيت امور نفسانيه به اين است كه قائم به نفس باشند، همانطور كه وجود ذهنى، يك واقعيت است ولى طرف وجودش ذهن است. اراده، مانند علم است، عالم بودن به يك چيز، امر اعتبارى نيست، علمْ يك واقعيت است. معناى ذات الاضافه بودن علم، اعتبارى بودن آن نيست. ولى معناى واقعيتْ اين نيست كه انسان آن را به چشم ببيند.
بلكه معناى واقعيتْ اين است كه در محل مناسبش تحقق واقعى داشته باشد. علم به يك مسئله داراى واقعيتى است كه قائم به نفس عالم است نه اينكه واقعيتى محسوس و مشاهَد در خارج باشد. در باب اراده نفسانيه هم همينطور است. شما كه از منزل اراده مىكنيد در درس شركت كنيد، نمىتوانيم بگوييم: «اين اراده، امر اعتبارى است و واقعيت ندارد». اراده، داراى واقعيت است ولى واقعيتى كه ذات الاضافه است، يعنى نياز به متعلّق دارد. علم، نمىتواند بدون معلوم تحقق پيدا كند. كسى نمىتواند بگويد: «من عالم هستم» ولى وقتى نسبت به متعلق علم از او سؤال كنند، بگويد: «آن ديگر لازم نيست، بلكه من اجمالًا عالم هستم». چنين چيزى معنا ندارد. در باب اراده هم همينطور است. اراده،