اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٤٠ - دليل سوم اشاعره بر اثبات كلام نفسى
را درنظر بگيريم، يا فعل ماضى و مضارع ندارد و يا معناى كلامى در آن مطرح نيست لذا بايد مسئله را روى همان مصدر تكلّم و تكليم پياده كنيم و ببينيم آيا معناى تكلّم چيست؟ در باب علم مىگفتيم: علم، عين ذات خداوند است ولى معناى علم، در خداوند و ما يكسان است. اينطور نيست كه علم در ذات پروردگار، داراى معنايى و در مورد ما داراى معناى ديگرى باشد. علم در هر دو به يك معناست ولى بين علم ما و علم خداوند، از دو جهت فرق وجود دارد: يكى اينكه علم خداوند داراى دامنه وسيعى است و همه اشياء را دربر مىگيرد، ديگر اينكه علم پروردگار، عين ذات اوست ولى در مورد ما، هم علممان محدود است و هم اتصاف به حدوث دارد. اما اصل معناى علم، در هر دو يكسان است. علم- به قول مرحوم آخوند در بحث مشتق- بهمعناى انكشاف است و از اين جهت، فرقى نمىكند كه عين ذات يا زايد بر ذات باشد. حال وقتى ما مسأله متكلّم را بررسى مىكنيم مىبينيم اين عنوان از طرفى در بسيارى از موارد، بر خود ما هم اطلاق مىشود و از طرفى داراى مصدر ثلاثى مجرّد نيست، لذا بايد همان كلمه «تكلّم» را- كه مصدر باب تفعّل است- مورد بررسى قرار دهيم. آيا معناى «تكلّم» چيست؟ «تكلّم» بهمعناى ايجاد كلام است. كلمه ايجاد، به تكلّمْ جنبه اشتقاقى مىدهد، همان گونه كه در باب «لابن» مىگفتيم: آنچه «لابن» را بهصورت مشتق در مىآورد. لبن نيست بلكه بيع اللبن است، يعنى يك معناى حدثى مىآوريد تا كلمه «لابن» را درست كند. وقتى مسأله «متكلّم» روى ايجاد كلام شد، ايجاد كلام، در مورد اللَّه و انسان، داراى معناى واحدى است ولى ما چون داراى زبان هستيم، بهوسيله زبان، ايجاد كلام مىكنيم اما خداوند تعالى كه منزّه از جسميّت و خصوصيات جسميّت است، ايجاد كلام او بهصورت ديگرى است و مثلًا- به قول متكلّمين- در شجره يا سنگريزه و اشياء ديگر، ايجاد كلام مىكند. پس راهى غير از اين نيست كه متكلم را در مورد خداوند، بهمعناى ايجادكننده كلام بگيريم، به همان كيفيتى كه در مورد خود ما تحقق پيدا مىكند ولى ايجاد كلام در مورد