اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٥٦ - نظريه ديگر در ارتباط با علوّ و استعلاء
سافلى- مثل فرزند- با تكيه بر علوّ خيالى، از شخص عالى- مثل پدر- طلبى كرد، از نظر عقلاء دو جهت در آن وجود دارد: اوّلًا: عقلاء اين را تقبيح مىكنند. ثانياً: عقلاء، در مقام توبيخ اين شخص مىگويند: «لِمَ تأمُرُ أباك بكذا»؟ اين تقبيح عقلاء و تعبيرى كه در مقام توبيخ مىآورند دليل بر اين است كه نفس استعلاء در تحقق امر كافى است و الّا اگر كافى نبود اوّلًا چرا او را تقبيح مىكنند و ثانياً چرا در مقام توبيخ او مىگويند: «لِمَ تأمر ...»؟ چرا نمىگويند: «لِمَ تستعلي على أبيك»؟ [١] بررسى نظريه فوق ما مىگوييم: اين دو حيثيت- مسأله تقبيح و مسأله تعبير در مقام توبيخ- را از هم جدا كنيد. تقبيح در ارتباط با استعلاء است. اگر فرزندى در برابر پدر، تخيّل علوّ پيدا كند، عبدى در برابر مولايش چنين ادعايى بكند، بدون ترديد، عقلاء او را تقبيح مىكنند. اما اينكه چرا عقلاء در مقام توبيخ، از تعبير «لِمَ تأمر أباك بكذا»؟ استفاده مىكنند، جوابش اين است [٢] كه علت ادّعاى علوّ و استعلاء توسط اين شخص اين است كه چنين شخصى وقتى ادّعاى علوّ كرد، به خودش اجازه امر مىدهد. يعنى اين شخص- درحقيقت- مىداند كه امر در ارتباط با علوّ است ولى چون فاقد علوّ است بايد يك علوّ ادعايى براى خودش درست كند. مثل آنچه سكّاكى در ارتباط با مجاز ادعا مىكرد و مىگفت: در «زيد أسدٌ» ادعا مىكنيم كه زيد، از مصاديق اسد است، در نتيجه شجاعت را- كه خصيصه اسد است- براى زيد ثابت مىكنيم. اين هم، درحقيقت،
[١]- اين قول را مرحوم آخوند به صورت احتمال مطرح كرده و آن را ردّ نموده است و مرحوم مشكينى در حاشيه كفايه به بعض الأساطين نسبت داده است. رجوع شود به: كفاية الاصول با حاشيه مرحوم مشكينى، ج ١، ص ٩١.
[٢]- هرچند مرحوم آخوند، با اشاره از اين مطلب گذشته است.