اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٣٦ - راه اوّل
براى زيد. ولى اين ظرفيت، واقعيتى است كه مقام وجودىاش حتى از اعراض هم پايينتر است، زيرا عرض نياز به وجودى جوهرى- به عنوان موضوع- دارد امّا در معانى حرفيه نياز به طرفين مطرح است، تا وقتى كه زيد و دار وجود نداشته باشد، ظرفيتى تحقق پيدا نمىكند. دارِ تنها، متّصف به ظرفيت نمىشود و زيدِ تنها هم متّصف به مظروفيت نمىشود. بايد زيد، در دار واقع شود تا هم عنوان ظرفيت براى دار تحقّق پيدا كند و هم عنوان مظروفيت براى زيد، محقّق شود. بنابراين، معانى حرفيه واقعياتى هستند كه از نظر مقام وجودى، در مرحله سوم قرار دارند. مرحله اوّل، جواهر است كه نياز به هيچچيزى ندارد. مرحله دوم، اعراض است كه نياز به موضوع دارد.
مرحله سوم از واقعيات، معانى حرفيه است كه هميشه نياز به دو شىء دارد. در ساير معانى حرفيه- چون ابتداء، استعلاء و انتهاء- نيز همينطور است. در بحث حروف گفتيم كه حروف بر دو قسمند: حروف حاكيه و حروف ايجاديه.
حروف حاكيه آن دسته از حروف بود كه از واقعيات خارجيه حكايت مىكرد، مثل من، إلى، على و ... و حروف ايجاديه حروفى بود كه براى ايجاد و انشاء معنايى مىآمد و معنايى به نفس همان حروف ايجاد مىشد بدون اينكه مسأله حكايت از واقع مطرح باشد و اصلًا قبل از استعمال اين حروف، هيچ واقعيتى در خارج وجود نداشت، مثل واو قسم، كه به وسيله آن، ايجاد قسم مىشود نه اينكه از واقعيتى حكايت شود. اكنون بايد ببينيم آيا همانطور كه حروف حاكيه، از معانى جزئيه حكايت مىكنند، حروف ايجاديه نيز در جهت انشائىشان همينطورند؟ يا اينكه در جهت انشائى، يك معناى كلّى وجود دارد؟ انشاء، همان ايجاد است و ايجاد هم، همان وجود است و وجود، مساوق با تشخّص و جزئيّت است و كلّى- بما هو كلّى- با وجود و تحقّق و تشخّص منافات دارد. لذا حروف ايجاديه نيز براى ايجاد و انشاء معانى جزئيه مىباشند. با اين تفاوت كه جزئيتْ در حروف حاكيه، قبل از حكايت تحقّق دارد ولى در حروف ايجاديه، به نفس انشاء تحقّق پيدا مىكند. امور ديگرى نيز وجود دارند كه اگرچه در اصطلاح به آنها حرف گفته نمىشود ولى