شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤١٧ - « دو» يا كوچكترين عدد
معلولى باشد كه خود، علّت نباشد؛ چنانكه ممكن است علّتى باشد كه ديگر علّت نداشته باشد. درست است كه مفهوم علّت و معلول، يك مفهوم قياسى بوده نسبت به يكديگر ملاحظه مى شوند: چنانكه مى گوييم، اين، معلولِ آن علّت است؛ و آن، علّتِ اين معلول است. بين مفهوم علّت و معلول، رابطه تضايف برقرار است. لكن، مقتضاى اين تضايف آن نيست كه هر جا علّتى باشد، خودش، لزوماً علّت ديگرى داشته باشد؛ و هر جا معلولى باشد، لزوماً معلول ديگرى هم داشته باشد. چنين ملازمه اى هرگز وجود ندارد.
چنانكه اگر چيزى داشتيم كه هم مالك است و هم مملوك، معنايش آن نيست كه هر جا مالكيّتى وجود داشته باشد بايد در عين مالكيّت، مملوكيّت هم داشته امكان وجود مالك بدون مملوكيت و مملوك بدون مالكيت
باشد. ممكن است مالكى وجود داشته باشد كه ديگر مملوك نباشد؛ و بر عكس، ممكن است مملوكى وجود داشته باشد كه ديگر مالك چيزى نباشد.
بنابراين، اگر يك شىء هم متصف به مالكيّت و هم متصف به مملوكيّت شد يا شىءاى هم متصف به قلّت و هم متصف به كثرت گرديد، بدان معنا نيست كه هر جا مالكى باشد، لزوماً همان شىء مملوك هم هست، و هر جا قلّتى باشد لزوماً همان شىء متصف به كثرت (كثرت اضافى و نسبى) هم هست!
يا اگر شىءاى را هم جنس و هم نوع يافتيم مانند انواع متوسط، كه به يك لحاظ نوع اند و به لحاظ ديگر جنس اند (جنس متوسط) بدان معنا نيست كه هر جنسى حتماً بايد نوع هم باشد؛ و يا هر نوعى بايد خودش جنس هم باشد! ممكن است مفهومى هم جنس باشد و هم نوع؛ و مفهومى ديگر تنها جنس باشد و ديگر نوع نباشد. و يا مفهومى ديگر، نوع باشد و جنس نباشد.
بنابراين، صرف اينكه عددى، هم متصف به قلّت و هم متصف به كثرت مى شود لازمه اش آن نيست كه چون متصف به قلّت مى شود، بايد متّصف به كثرتِ نسبى هم بشود. گر چه همواره متّصف به كثرت نفسى مى باشد.
حاصل آنكه: قليل را از آن رو قليل مى نامند كه در مقابلش چيزهاى ديگرى وجود دارد كه بيش از آن هستند. امّا، هيچ لزومى ندارد كه چيز ديگرى هم باشد كه مقدارش كمتر از قليل باشد.
بنابراين قليل را از آنرو، قليل نمى گويند كه نسبت به شىء ديگرى كثير است.