شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٩٢ - انتزاعى بودن مفهوم اتصال و انفصال
فصل جوهر بود. به عبارت ديگر يكى معنايى بود كه وقتى به جوهر اضافه مى گرديد جسم را پديد مى آورد و ديگرى معنايى بود كه با اضافه شدن به كمّيت مقدار هندسى را به وجود مى آورد. پس يك معناى اتصال، عين جوهر دانسته شد و معناى ديگر آن عين عرض.
امّا، معناى ديگرى كه براى اتصال و انفصال مى توان در نظر گرفت اين است اندراج اتصال و انفصال در معقولات ثانيه فلسفى
كه اتصال و انفصال را نه عرض بدانيم و نه جوهر؛ بلكه دو مفهوم انتزاعى و از معقولات ثانيه فلسفى به شمار آوريم.
وقتى مى گوييم در چيزى اتصال هست معنايش آن نيست كه حتماً يك صورتى است كه نيازمند مادّه است و يا اينكه يك عرضى است كه محتاج موضوع است ـ بلكه مى تواند همانند صفات انتزاعى باشد. چنانكه مى گوييم امكان در ماهيت وجود دارد، ماهيت براى امكان موضوع يا ماده نيست كه عرضى به نام امكان در آن تحقق يابد. همچنين ماهيت براى امكان، محلّى نيست كه صورتى به نام امكان در آن حلول پيدا كند. همچنانكه امكان يك مفهوم انتزاعى است و از ماهيت انتزاع مى شود، اتصال و انفصال هم دو معناى انتزاعى هستند كه از رابطه بعض اجزاء با بعض ديگر انتزاع مى گردند.
وقتى شيئى را در نظر مى گيريم كه اجزاء بالقوه اى دارد و اين اجزاء به گونه اى هستند كه مى توانند از هم جدا شوند و مى توانند از هم جدا نشوند، و هيچ جزء بالفعلى وجود ندارد، مادامى كه از هم انفكاك پيدا نكردهاند و جزء بالفعلى تحقق نيافته است مى گوييم اجزاء اتصال دارند و معناى آن اين است كه اجزاء بالقوّه اين جسم با هم متصلند. و آنگاه كه انقسام پيدا كند مى گوييم انفصال پيدا كرده است. (انفصل بعضها عن بعض).
بنابراين، مى توان گفت: اتصال يك مفهوم انتزاعى است؛ نه عرض است و نه جوهر! از اين رو، وقتى مى گوييم جسمى به دو قسمت تبديل شد، معناى واقعى آن اين است كه اجزاء آن اكنون اتصال ندارند و انفصال پيدا كردهاند. و بدينسان، جسم اينك به گونه اى است كه مفهوم اتصال از آن انتزاع نمى شود. آرى، اگر اجزاء به هم نزديك بودند به گونه اى كه هيچ فاصله اى بين آنها نبود مفهوم اتصال