شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٥٧ - جهت دارى لازمه اجسام تحت فلك
به راست باشد به آن عرض مى گويند. لحاظ اين جهات در معناى طول و عرض و عمق، در اجسامى است كه تحت فلك اطلس قرار دارند. امّا، خودِ فلك، ديگر جهت ندارد. زيرا، فلك يك جسم بسيطى است كه بيش از يك سطح ندارد. و چون كروى است بالا و پايين، راست و چپ و امثال آن برايش معنا ندارد. جهات شش گانه در جايى معنا دارد كه خطّى را از چپ به راست و يا از بالا به پايين فرض كنيم و با خودمان مقايسه كنيم از آن جهت كه در وجود ما رأس و قدم و نيز چپ و راست وجود دارد. امّا، در كلّ فلك كه يك كره است، نسبتش به همه اطراف يكسان است، بالا و پايين، چپ و راست در آن معنا نمى يابد. بنابراين، تنها اجسامى جهات شش گانه دارند كه در درون فلك قرار بگيرند.
بدينسان، جسميّت جسم منوط به اين نيست كه الزاماً زير آسمان قرار بگيرد، تا جهات مختلف بر آن عارض شود به آن معنايى كه در جهتْ ملحوظ است. چنانكه گفتيم يكى از معانى عَرْض آن است كه از چپ به راست لحاظ شود نيز يكى از معانى طول آن است كه از رأس به قدم منظور گردد. اگر طول و عرض و عمق را به اين معانى در نظر گرفتيم كه متوقف بر جهات است در اين صورت است كه اين جهات، مادون فلك مى باشند. امّا خود فلك، ديگر جهت ندارد. به هر حال، جسم يا در آسمان است يا خودش آسمان است. امّا يكى از مقوّمات ماهيّت جسم، در آسمان بودن نيست.
از مباحث پيشين روشن مى شود كه لزومى ندارد جسم داراى سه بعد بالفعل باشد. به هر معنايى كه از ابعاد ثلاثه: طول و عرض و عمق در نظر گرفته شود. به هيچيك از آن معانى، لزومى ندارد كه جسم، بالفعل داراى بُعد باشد. جسم بالفعل، بر بُعد بالفعل توقف ندارد. ممكن است جسمى بالفعل وجود داشته باشد كه ابعاد سه گانه بالفعل نداشته باشد.
فَاِذا كانَ الاَْمْرُ على هذا، فكيفَ يُمْكِنُنا اَنْ نَضْطَرَّ اَنْفُسَنا إلى فرضِ اَبْعاد ثلاثة بالفعلِ، موجودة فى الجسمِ، حَتّى يكونَ جسماً، بَلْ معنى هذا الرَّسْم للجسمِ[١].
[١] برخى گفتهاند: منظور از واژه «رسم» كه مصنف در اينجا به كار برده است همان حدّ حقيقى است و بر اين معنا اصرار ورزيدهاند كه جناب شيخ در صدد ارائه يك تعريف حقيقى براى جسم بوده است. جوهر را جنس آن شمرده است و طويل و عريض و عميق و يا چيز ديگرى كه جانشين اين سه مفهوم باشد، را فصل حقيقى جسم دانسته است. در اين صورت تركيب جنس و فصل، تعريف حقيقى و حدّ تامّ براى جسم مى شود. امثال صدرالمتألهين بر اين باورند كه تعريف مذكور، تعريف حقيقى است. و جوهر، جنس حقيقى براى جسم است و مفاهيم ديگر مجموعاً فصل مشهورى هستند كه از يك مبدئى كه آن، فصل حقيقى براى جسم است حكايت مى كنند. مجموع اين جنس و فصل، حدّ تام را براى جسم تشكيل مى دهند. امّا، برخى ديگر همچون بهمنيار در «التحصيل» چنين عقيده دارند كه جوهر در تعريف مذكور جنس نيست. بلكه اساساً در جنس بودن جوهر تشكيك كردهاند و گفتهاند مفهوم جوهر، مفهوم جنس نيست و مقوله اى از مقولات به شمار نمى آيد. ر.ك: التحصيل، ص ٣٤١، و اسفار، ج ٥، ص ١٤٥.