شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٥ - وحدت و بساطت واجب الوجود
را براى واجب الوجود بيان كرده ايم، از آنها دانسته مى شود كه حالّ و محلّ نمى توانند واجب الوجود باشند.
جهانِ اجسام كه از حالّ و محلّ، تكوّن مى يابد، واجب الوجود نخواهد بود. به تعبير ديگر، واجب الوجود غير از جهانِ اجسام است. زيرا، لازمه «واجب الوجود» وحدت حقيقى است. وحدتى كه با آن، هيچ كثرتى نه در درون ذات، و نه در بيرون ذات، پديد نيايد. بنابراين، اگر موجودى داراى اجزاء باشد مركّب خواهد بود. و مركّب، وحدت ندارد. از اين رو، اجسام همواره از مادّه و صورت، تركيب مى شوند. پس، نمى توان آنها را واحد دانست. و چون واحد نيستند، پس واجب الوجود هم نيستند.
همچنين در گذشته دانستيم كه واجب الوجود، همتايى ندارد، يعنى با هيچ موجود مفروض ديگرى رابطه وجودى «ضرورت» و يا «امكان بالقياس» ندارد. امّا، مادّه و صورت، نسبت به هم، همتا و هم كفو هستند. بين آنها رابطه ضرورت بالقياس حاكم است. مادّه بدون صورت تحقق نمى يابد. و صورت نيز بدون مادّه تحقق نمى يابد. البته، در جاى خودش اثبات خواهيم نمود[١] كه مادّه و صورت، واجب الوجود نيستند، و نيز واجب الوجود، مادّه و صورت ندارد.
آرى، مركّبى كه از مادّه و صورت تركيب مى شود، اجزائش به تنهايى و به خودىِ خود ممكن الوجودند. و بى گمان داراى سببى هستند كه وجود آنها را ايجاب مى كند. در نتيجه، وجوب آنها بالغير خواهد بود.
فنقولُ اوّلا: إنّ كلَّ جوهر فإمّا أن يكونَ جسماً، و اِمّا اَنْ يكونَ غيرَ جسم، فانْ كانَ غيرَ جسم فامّا ان يكون جزءَ جسم و إمّا ان لايكونَ جزءَ جسم، بل يكونُ مفارقاً للاجسامِ بالجملة. فان كانَ جزءَ جسم فإمّا ان يكونَ صورتَهُ، و إمّا ان يكونَ مادَّتَه. و إن كان مفارِقاً ليسَ جزءَ جسم فامّا أَن تكونَ له علاقةُ تصرُّف مّا فى الأجسام بالتحريك و يُسَمّى نفساً، او يكونُ متبرِّئاً عن الموادّ من كلِّ جهة و تُسَمّى عقلا. و نَحْنُ نتكلَّمُ فى اثباتِ كلِّ واحد من هذه الأقسام.
[١] ر.ك: الهيات شفاء، مقاله هشتم، فصل چهارم و پنجم. براى توضيح بيشتر مراجعه كنيد به تعليقه استاد بر نهاية الحكمة رقم (٤٠٩ ـ ٤١٠ و ٤١١).