شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٤ - وحدت و بساطت واجب الوجود
و چون وجود صورت، «لا فى موضوع» است از اين رو، آن را وجود جوهرى نيز مى گويند. برخلاف آنچه پيشينيان، قبل از ارسطو همچون افلاطون و قبل از او مى پنداشتند و وجود صورت را عرض مى شمردند. صورتْ جوهرى است كه چون در محلِّ خاصّ خويش حلول كند به آن قوام مى بخشد. و چنين موجودى، نيازمند جوهرى ديگر است كه در آن حلول نمايد. و آن، مادّه است كه فعليّتِ خود را در پرتوِ حالّ، به دست مى آورد.
اكنون اين سؤال مطرح است كه آيا ممكن است هر محلّى، خود، محلِّ ديگرى داشته باشد؟ به اين صورت كه محلّ اوّل، نيازمند محلِّ دوّم، و محلِّ دوّم نيازمند محلّ سوّم باشد و همينطور روند سلسله ادامه يابد؟
مصنّف مى گويد محلِّ حقيقى، نيازمند محلِّ ديگرى نيست و چون چنين است موضوع هم نخواهد داشت. بنابراين، محلّى كه خود، محلّ ندارد موضوع هم ندارد. زيرا، موضوع هم يكى از اقسام محلّ است. وقتى نياز به محلّ كه عامّ است نفى گردد، نياز به موضوع هم كه خاصّ است نفى مى شود. از اين رو، محلِّ بى محلِّ، موجودِ «لا فى موضوع» مى شود. و چيزى كه چنين باشد به ناچار جوهر خواهد بود. در نتيجه، محلّ حقيقىِ همه اشياء ـ خواه حالِّ آنها جوهر باشد يا عرض ـ جوهر خواهد بود. زيرا، اگر هر دو جوهر باشند، از مجموع دو جوهر چيزى غير از جوهر پديد نمى آيد. و اگر يكى جوهر و ديگرى عرض باشد، از مجموع جوهر و عرض، هم عرض پديد نمى آيد. بلكه نتيجه آن دو، جوهر خواهد بود.
و قد عرفتَ من الخواصِّ الَّتي لِواجبِ الوجودِ أَنَّ واجبَ الوجودِ لايكُونُ اِلاّ واحِداً، و أَنَّ ذا الأجزاء أو المُكافئ لِوجودِه لايكونُ واجبَ الوجود، فمِن هذا يُعرفُ أَنّ هذا المركَّب، و هذهِ الأجزاءَ كلَّها فى أنفسِها، ممكنةُ الوجودِ و أَنَّ لها لامحالةَ سبباً يوجِبُ وجودَها.
وحدت و بساطت واجب الوجود
در اين مرحله از بحثْ مصنف به نكته اى كه به اين بحث مربوط است منتقل مى شود و آن را در اينجا يادآورى مى كند. و چنين مى گويد: در گذشته، ويژگيهايى