شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢٩ - نادرستى اين فرض
متحصّل درك كرد. خاصيّتِ معناى جنسى، ابهام است. يعنى حتماً بايد يك معناى فصلى بدان افزود تا يك معناى تام و يك ماهيّت تام پديد آيد. وحدت، اينگونه نيست. وحدت، يك معناى روشنى دارد. معناى آن، ابهامى ندارد تا ناچار چيزى را بدان بيفزاييم و مثلاً بگوييم: «وحدة الانسان»، «وحدة الشجر» و...؛ اضافه وحدت به اين امور، اضافه يك معناى تامّى است كه به متعلَّقات خود اضافه مى شود. همچون «لونيّت» در بياض نيست كه نتوان آن را به تنهايى تصوّر كرد. چه اينكه، بالاخره، لونيّت يا بياض است و يا سواد است و يا چيز ديگر، بدون اينكه يك فصلى به لونيّت اضافه شود، يك ماهيّت تامّى به نام «لون» نداريم. امّا، وحدت، اينچنين نيست.
وحدت، خود، يك معناى تامّى است. حتى اگر نگوييم وحدة الشجر، و وحدة الحجر؛ وحدت، خود، يك مفهوم تامّى است و ابهامى ندارد. اينكه مى بينيم اين مفهوم تامّ، مفارقت نمى كند، از آنرو است كه يك معناى لازمى است امّا، خارج از ذات؛ محمولى است كه به طور عامّ، هم بر جواهر و هم بر اعراض، اطلاق مى شود. البتّه «وحدت» به طور «هوهو» بر جواهر و اعراضْ حمل نمى شود بلكه به صورت مشتقّ «واحد» حمل مى شود و با توجّه به تعريفى كه براى مشتق كردهاند (ذاتٌ ثبتَ له المبدء) مى توان مفهوم آن را مركّب از ذات و مبدء اشتقاق شمرد، ولى به هر حال، مبدء اشتقاق بسيط است و معناى تامّى دارد.
بنابراين، «واحد»، مشتق است از «وحدت»؛ و وحدت يك معناى بسيط است، و اين معناى بسيط جوهر نيست، و لاجرم، عَرَض است. پس، وحدت، عَرَض است. امّا، واحد، عَرَضىّ است.
حال، با توجّه به اينكه وحدت، عَرَض است، ثابت مى شود كه عدد هم عَرَض است. زيرا، عدد چيزى جز تكرار وحدات نيست، عدد مركّب از دو امرِ عَرَضى است. و مركّب از دو امرِ عَرَضى، جوهر نخواهد بود بلكه آن نيز عَرَض خواهد بود. پس عدد هم عَرَض است.