شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٧٨ - طبيعت واحد بالعدد و عدم اقتضاى كثرت در آن
مى باشد. و اين، خود، يك نوع كثرت است كه در درون اين فرد وجود دارد. هر يك از اين اجزاء ـ نفس و بدن ـ به تنهايى انسان نيستند: نه نفس به تنهايى انسان است، و نه بدن به تنهايى انسان است بلكه مجموع آنها انسان است.
طبيعت واحد بالعدد و عدم اقتضاى كثرت در آن
و گاهى واحد بالعدد چنان است كه نه اقتضاى انقسام را دارد آنسان كه هر قسمش فرد ديگرى از طبيعت گردد، و نه بسان انسان است كه داراى نوع ديگرى از تكثّر باشد و به دو بخش (نفس و بدن) تقسيم شود، بلكه به گونه اى است كه هيچ گونه اقتضاى كثرتى در آن يافت نمى شود.
و اين خود بر دو گونه است:
الف ـ گاهى غير از حيثيّت مقدارى و وحدتى كه دارد، داراى طبيعتى در خارج هست و آن طبيعت داراى صفت «وضع»[١] است يعنى قابل اشاره حسّى مى باشد.
و اين قسم از وحدتْ مختصّ به «نقطه» است. چه اينكه، در جهان خارج و عالم طبيعت چيزى كه بسيط باشد و هيچ جهت كثرتى در آن نباشد و در عين حال، قابل اشاره حسيّه باشد غير از نقطه نداريم. و اين، تنها نقطه است كه چنين ويژگى اى دارد. البته، بنا بر فرض اينكه نقطه را يك امر عينى بدانيم و براى آن، وجود خارجى قائل شويم.
ب ـ گاهى داراى طبيعتى است كه قابل اشاره حسيّه نيست. نه هيچ جهت كثرتى در آن وجود دارد و نه قابل اشاره حسّى است. مثل «عقول مجرّده».
البته، درباره نفس به اعتبار تعلّقش به بدن مى توان گفت جايى كه بدن هست، روحش هم هست، ولى نفسْ خود به خود قابل اشاره حسيّه نيست و داراى وضع نمى باشد.
واضح است كه منظور مصنف از اين كه مى گويد هيچ جهت كثرتى ندارد و قابل اشاره حسيه هم نمى باشد؛ آن است كه هيچ جهت كثرت خارجى ندارد، و گرنه، خود ايشان درباره عقول به يك نحو كثرتِ تحليلى قائل است، و از اين رو،
[١] منظور از «وضع» همان است كه پيش از اين بدان اشاره نموديم: قابل اشاره حسيّه بودن.