شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٧٥ - ١ـ وصفِ وحدت در طبيعتى كه داراى وضع است
وجود دارد، زيرا انسانْ تركيبى از بدن و نفس است و هر گاه نفس و بدن را به طور مجموعى لحاظ نكنيم، انسانى تحقق نمى يابد امّا هيچ كدام از آن دو، به تنهايى انسان نيستند و طبيعت انسان بر آنها به طور جداگانه صدق نمى كند.
امّا آن واحد بالعددى كه اينگونه تكثّر را هم ندارد، خود بر دو قسم است:
الف ـ گاهى چنان است كه غير از حيثيّت وحدت، طبيعت ديگرى دارد كه موصوف به وحدت و معروض آن مى گردد.
ب ـ گاهى چنان است كه طبيعت ديگرى غير از خود «وحدت» ندارد. بلكه نفس الوحدة است.
امّا آنكه غير از حيثيّت وحدت، طبيعت ديگرى دارد كه واحد، عارض آن مى گردد و صفت براى آن قرار مى گيرد، خود چند حالت دارد:
١ـ وصفِ وحدت در طبيعتى كه داراى وضع است
يا اينكه آن طبيعت، «وضع» است، يعنى امرى است كه قابل اشاره حسيّه است[١]چنين طبيعتى همان نقطه است. بر فرض اينكه براى نقطه كه انتهاى خط است، وجودى قائل شويم.
نقطه، نه به لحاظ طبيعتش قابل تقسيم است آنچنانكه آب به دو قسم تقسيم مى شد و در هر يك از اقسام، طبيعت آب، موجود بود؛ و نه از جهت ديگرى تقسيم مى شود همچون تقسيم انسان به نفس و بدن. در عين حال، نقطه عين وحدت هم نيست. زيرا، وقتى مى گوييم: «نقطةٌ واحدة» نقطه، طبيعتى خواهد بود كه معروض وحدت قرار مى گيرد، و وحدتْ محمول و نعت واقع مى شود براى نقطه.
[١] بايد دانست كه واژه «وضع» دو اصطلاح دارد: يكى همين معنا (قابل اشاره حسّى) است، و ديگرى همان است كه يكى از مقولات نه گانه عرضى شمرده مى شود و چنين تعريف مى گردد «نسبت بعضى از اجزاء شىء به بعض ديگر و نسبت مجموع آنها به خارج» و روشن است كه اين معنا اختصاص به اشياء داراى اجزاء دارد.