شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٥ - دوّمين مسئله فرعى
وجود نيايد، يعنى هيچ جسمى قابل انتقال از حيّزى به حيّز ديگرى نباشد، چون جسميتش حسب فرض اقتضاى حيّز خاصّ را دارد.
بنابراين، جسم از آن رو كه جسم است، اقتضاى حيّز خاصّى را ندارد. و چنانچه ببينيم جسمى داراى حيّز خاصّى است كه قابل انتقال از آن حيّز خاصّ نيست، بايد بدانيم كه اين، در اثر عامل ديگرى است كه در جسم پديد آمده است. مثلا جاى افلاك بر اساس طبيعيات قديم، هيچ گاه تغيير نمى كند. هرگز فلك هفتم به جاى فلك هشتم قرار نمى گيرد. هركدام حيّز خاصّى دارند و نمى توان آنها را جابجا كرد. و اين عدم جابجايى نه به دليل آن است كه فلك، جسم است. بلكه به دليل اين است كه صورت فلكىِ خاصّى دارد.
بنابراين، معلوم مى شود كه غير از ماده و صورت جسمانى، چيز ديگرى هم به نام صورت نوعيه وجود دارد. و آنچه گفتيم خود، دليلى است بر اثبات وجود صورت نوعيه، و اينكه صورت نوعيه مى تواند اقتضاى حيّز خاصّى را داشته باشد. چنانكه در عالم عناصر نيز مطلب از همين قرار است.
به طور مثال: «ارض» اقتضاى حيّز خاصى را دارد. «هوا» اقتضاى حيّز ديگرى را دارد. و «نار» هم اقتضاى حيّز ديگرى دارد. بر اساس طبيعيات قديم، هر يك از عناصر اربعه (آب، خاك، آتش و هوا) داراى يك مكان طبيعى هستند كه طبيعت آنها اقتضاى آن مكان را دارد. از اين رو، مى گويند اگر هوايى را در جسمى حبس كنيد، به محض اينكه در آن جسم روزنه اى ايجاد شود، هوا از راه آن روزنه بيرون مى رود و به مكان طبيعى خود باز مى گردد. همچنين اگر سنگى را به طرف بالا پرتاب كنيد، به محض اينكه نيروى قاسرى كه از دست شما بر آن جسم وارد شده است تمام شود، سنگ دوباره به طرف پايين يعنى مكان طبيعى خود باز مى گردد. اين حركت و بازگشت سنگ به زمين، يك حركت طبيعى است كه مكان طبيعى جسم اقتضاى آن را دارد.
بنابراين، مكان هاى طبيعىْ معلولِ جسميّت نيستند؛ بلكه معلول نوعيّت خاصى هستند كه در جسم حلول كرده است. اين، صورت نوعيه ارض است كه حيّز خاصى را اقتضا مى كند. همچنانكه صورت نوعيه فلك، حيّز ديگرى ـ همچون حيّز فوقانى ـ را اقتضا مى كند!