فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦١١ - تكمله
اوضاع جامعه و تعيين حقوق افراد و تكاليف آنان است، اطلاق مىشود، و يا به تمام مواردى كه تعيينكننده اهداف يكى از گروهها و احزاب و روش كار آنان است، اطلاق مىشود، مثلا مىگويند موقعيت كاركنان دولت.
ملتزم
فارسى/ سرسپرده
فرانسه/Engage
انگليسى/Committed
سرسپرده يا ملتزم كسى است كه بر بعضى تكاليف گردن نهاده باشد، خواه اين تقيّد ناشى از آزادى اراده او باشد، خواه ناشى از تأثير موقعيتهاى مستقل از وجود او.
مثلا مىگويند فكر سرسپرده و آن فكرى است كه مايل به بعضى از آراء و عقايد باشد كه فقط به كار ارضاى نيازهاى عقلى او نمىآيد، بلكه آنها را وسيله اصلاح زندگى و جامعه مىدانند.
هر انسانى به نحوى سرسپرده است، يعنى مقيد به موقعيتها و حالات معينى است. اين موقعيتها را يا خود انسان ايجاد مىكند يا براى او ايجاد مىكنند. اگر خود او آنها را ايجاد كرده باشد آزاد خوانده مىشود و اگر آنها را برايش به وجود آورده باشند مجبور ناميده مىشود.
در هر حال شرط شخص سرسپرده اين است كه به انجام آنچه به عهده گرفته است، بدون كوتاهى و قصور مايل و مشتاق باشد. در اينجا معنى التزام مترادف دوستى و اخلاص و امانت مىشود. پس شخص ملتزم همان ولى امين است.
درك ضرورت امر موجب مىشود كه شخص ملتزم در مقابل مشكلات زندگى، وضعيت منفى يا بىطرف نداشته باشد.
زيرا بىطرفى پندارى بيش نيست و سرباززدن از سرسپردگى خود سرسپردگى است.
در نظر بعضى صاحبنظران، اخلاق شخص ملتزم نقيض اخلاق شخص آزاد است. اولى درگير زندگى است و در پى ارضاى نيازهاى انسانى و رشد جامعه است در حالى كه دومى از هر قيد و بندى آزاد است غير از شرط رعايت آداب.
تفكر فلسفى با تعهد عبارت است از تفكر وابسته به بعضى از موقعيتهائى كه در ذهن فيلسوف مؤثر است و شرايط تفكر او را تعيين مىكند. بيشتر فيلسوفان پيرو اصالت وجود انسانى ملتزم يا متعهّد يا سرسپرده هستند زيرا در نظر آنان هستى انسانى تعهدآور است. (رجوع كنيد به التزام).
ملك
فارسى/ ملك
فرانسه/Possession
انگليسى/Possession
لاتين/Possessio
ملك يكى از مقولات دهگانه ارسطو است و در مقابل حرمان و ندارى قرار دارد و مقصود از آن، نسبت مالك به دارائى خويش است. مثل شخص مسلّح. ملك يا به حالت طبيعى است مثل پوست حيوان و لاك لاكپشت و يا ارادى است مثل داشتن پيراهن يا سلاح. ابن سينا در مورد مقوله ملك گويد:
«من آن را درك نكردم شايد مقصود اين باشد كه جوهرى در جوهر ديگرى قرار گيرد و يكى از آنها شامل ديگرى باشد و اولى همراه دومى حركت كند مثل لباس پوشيدن و سلاح برگرفتن» (نجات).
غزالى ملك را چنين تعريف كرده است: «نسبت جسمى است به جسم ديگر كه كاملا بر آن منطبق شده باشد و يا با بعضى اجزاء آن منطبق باشد به نحوى كه هر دو با هم حركت مىكنند.» قدما از مقوله ملك با لفظ «له» [يا جده] تعبير كردهاند.
ملكه
فارسى/ ماندگار
فرانسه/Faculte
انگليسى/Faculty
لاتين/Facultas
١- ملكه صفتى است كه در نفس راسخ شده باشد. يا استعدادى است كه در پرتو آن مىتوان كارى را با مهارت و ذوق انجام داد. مثل استعداد رياضيات و استعداد آموختن زبان خارجى (معجم الوسيط) ملكه مترادف قوه قدرت و استعداد هميشگى است. توضيح اينكه: «در نتيجه انجام