فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٠٨ - ف
فيض
فارسى/ ريزش
فرانسه/Emanation
انگليسى/Emanation
لاتين/Emanatio
فيض يعنى زيادى آب. مىگويند آب فايض شد، يعنى آن قدر زياد شد كه از محل خود جارى شد. چشم فايض شد يعنى اشگ آن جارى شد. اين لفظ را مجازا به جريان امور معنوى اطلاق كردهاند. مثلا گفته مىشود: خير فايض شد، يعنى پراكنده و منتشر شد. انسان فيّاض يعنى بسيار بخشنده.
در فلسفه، فيض به فعل فاعلى اطلاق مىشود كه هميشه و بدون عوض و غرض در جريان است. چنين فاعلى داراى وجود ازلى و ابدى است. زيرا دوام صدور فعل از او تابع دوام وجود اوست. اين فاعل، مبدأ فياض و واجب الوجود است كه همه چيز را به نحو ضرورى و معقول افاضه مىكند. اين فاعل، چنانكه ابن سينا گفته است: «فاعل كل است، يعنى موجودى است كه همه چيز از او افاضه مىشود به نحوى كه اين فيض مباين با ذات اوست.» (نجات) مقصود از فيض اين است كه تمام موجوداتى كه جهان از تركيب آنها به وجود آمده است، از يك مبدأ افاضه شده است و يا از يك جوهر به وجود آمده است بدون اينكه در فعل اين مبدأ يا جوهر، سستى و بريدگى وجود داشته باشد. به اين جهت قول به افاضه عالم از خدا مقابل قول به خلقت عالم از عدم است.
فيض به اين معنى متضمن معنى صيرورت است و همين طور متضمن معنى حدوث متعاقب و مستمر، در زمان است.
نظريه فيض غير از نظريه وحدت وجود است، گر چه از بعضى جهات شبيه آن است. دليل اين امر اين است كه نظريه فيض به فلسفههاى برهمنى و نوافلاطونى اطلاق مىشود، و به فلسفه اكار و ژاكوپ نيز اطلاق مىشود. اما به نظريه اسپينوزا اطلاق نمىشود زيرا اين فيلسوف، موجودات جهان را احوال (Modes( صفات خداوند مىداند. خلاصه مضمون نظريه فيض اين است كه جهان از خدا افاضه شده، همچنانكه نور از خورشيد يا حرارت از آتش به نحو تدريجى افاضه مىشود. فيض مترادف صدور است. اگر بگويند چيزى از چيز ديگرى افاضه شده است، مقصود اين است كه به تدريج از آن صادر شده است.
فيلسوف
فارسى/ فيلسوف
فرانسه/Philosophe
انگليسى/Philosopher
لاتين/Philosophus
١- فيلسوف كسى است كه به فلسفه مىپردازد يا عالم فلسفه است. گفتهاند كه قدما فيلسوف را حكيم (Sophos(
مىناميدند. وقتى فيثاغورس آمد خود را فيلسوف، يعنى عاشق حكمت، ناميد. زيرا در نظر او صفت حكيم فقط به خداوند اطلاق مىشود. آوردهاند كه او زندگى را به ميدانهائى تشبيه كرده است كه يونانيان بر پا مىكردند، و مىگفت كسانى كه در اين ميدانها حضور دارند سه گروهاند.
يكى كسانى كه براى شركت در بازى حاضر شدهاند، دوم كسانى كه براى خريد و فروش به آنجا آمدهاند، سوم كسانى كه براى تماشا آمدهاند. اين گروه سوم فيلسوفاناند.
٢- فيلسوف كسى است كه به ارزش عقل ايمان دارد و در علم و عمل خود مقيد به احكام عقل است. بر خلاف كسى كه در علم و عمل خود متكى به وحى و الهام است.
٣- و نيز فيلسوف، دانشمندى است كه در اسباب قصوا و مبادى اولى اشياء تحقيق مىكند، يا متفكرى است كه در مورد حوادث به تفسير عقلى مىپردازد. پس لفظ فيلسوف، به اين معنى صفتى است كه به صاحب رأى و نظر اطلاق مىشود. مىگويند دانشمند فيلسوف يا شاعر فيلسوف.
٤- فيلسوف كسى است كه در علم و عمل اهل فلسفه است.
٥- گاهى به ريشخند به كسى كه داراى افكار پريشان است، فيلسوف مىگويند.
٦- در قرون وسطى لفظ «فيلسوفان» را به كيمياگرانى اطلاق مىكردند كه مىكوشيدند از مس طلا بسازند. در اين مورد گفتهاند: سنگ فيلسوفان و چراغ فيلسوفان.
٧- در قرن هيجدهم لفظ فيلسوف را به كسانى اطلاق مىكردند كه در علوم طبيعى كار مىكردند و در مقابل ديانت موضع مخالف داشتند و احكام عقل را در امور جارى مىدانستند. از قبيل ولتر، روسو، و ديدرو و دالامبر.
٨- در حال حاضر نيز گاهى فيلسوف را به كسى كه منكر دين است و خود را از امر و نهى دين آزاد مىداند اطلاق مىكنند. اين اشتباه است زيرا شرط فيلسوف اين نيست كه ملحد و كافر و منكر باشد.
پايان حرف ف