فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٣٩ - ب- معنى خاص
تعرّف
فارسى/ شناختن
فرانسه/Recognition
انگليسى/Recognition
لاتين/Recognitio
شناختن در مقابل نشناختن (تنكر) قرار دارد. تعرف شىء به معنى طلب كردن آن به قصد شناختن است. تعرف اصطلاحا فعلى است كه ضمن آن، شىء داخل در يكى از تصورات قرار مىگيرد. مانند نور ناگهانى كه كافى است احساس شود تا معلوم شود كه برق است. در نظر كانت، شناختن يكى از وظايف عقل تركيبى است. اين وظايف سه قسم است: ادراك صورتها توسط حس، بازگرداندن آنها به ذهن توسط خيال، و شناختن آنها توسط عقل. از اين قبيل است سخن اسپنسر كه گفته است: تمام اعمال عقل، در شناختن تشابه و تباين خلاصه مىشود. تعرّف مترادف عرفان است. (رجوع كنيد به عرفان)
تعريف
فارسى/ شناساندن
فرانسه/Definition
انگليسى/Definition
لاتين/Detfinitio
تعريف عبارت است از ذكر چيزى كه از شناخت آن، شناخت چيز ديگرى لازم آيد. (جرجانى) و يا عبارت است از «قصد انجام چيزى كه وقتى كه كسى از آن، تصورى داشته باشد مىتواند چيز ديگرى را بشناسد و انجام اين فعل يا توسط بيان ممكن است يا توسط اشاره» (ابن سينا منطق المشرقيين).
تهانوى در كشاف آن را چنين بيان كرده است: «تعريف عبارت است از طريق رسيدن به معلوم تصورى» اين طريق را قول شارح يا حدّ مىنامند.
تعريف بر دو نوع است، تعريف حقيقى و تعريف لفظى، تعريف حقيقى تعريفى است كه مقصود از آن دستيابى به تصوراتى است كه در دست نيست. تعريف لفظى عبارت از اشاره به تصورى است كه در ذهن موجود است.
حال اگر لفظى كه براى معنائى وضع شده است، واضح نباشد، توسط لفظ ديگرى تفسير مىگردد. مثل اينكه در تعريف غضنفر بگوييم: يعنى اسد. مقصود از تعريف، كلا اين است كه تصور شىء، از لحاظ محتوائى كه دارد در ذهن حضور يابد. اگر تعريف به محتواى مفردى تعلق گيرد، تعريف مفرد ناميده مىشود و اگر محتوا متعدد باشد، تعريف مركب ناميده مىشود. محتويات تعريف شىء، يا مقوّم آن است يا لازم آن و يا عارض آن.
تعريف مفرد به چيزى كه مقوّم تعريف باشد، تعريف به فصل شىء است. مثل: انسان ناطق است. تعريف مفرد به چيزى كه لازم تعريف باشد، تعريف به خاصه است. مثل:
مثلث شكلى است كه زواياى آن برابر دو قائمه باشد.
تعريف مركب به چيزى كه مقوم تعريف باشد، تعريفى است كه وقتى بعضى از شرايط آن موجود باشد، حدّ تامّ است. مثل: انسان حيوان ناطق است. تعريف مركب به چيزى كه جزء مقومات تعريف نباشد، تعريفى است كه وقتى بعضى شرايط آن موجود باشد، رسم ناميده مىشود.
رسم تام تعريفى است كه مركب از جنس قريب و خاصه باشد، مثل تعريف انسان به حيوان خندهناك.
فرق حد و تعريف اين است كه حد دال بر ماهيت شىء و مركب از جنس و فصل است، در حالى كه مقصود از تعريف فقط حصول صورت شىء در ذهن و يا توضيح آن است. پس هر حدّى تعريف است اما هر تعريفى حدّ تام نيست بلكه ممكن است حد ناقص باشد يا رسم تام يا رسم ناقص. (رجوع كنيد به حد، رسم)
تعصّب
فارسى/ سختگيرى
فرانسه/Fanatisme
انگليسى/Fanaticism
تعصب به معنى تمايل به چيزى، كوشيدن در راه چيزى، مقاومت كردن در مقابل چيزى، و در دين و مذهب به معنى غيرتمندى و دفاع از آن است. كسى كه به چيزى متعصب است، يعنى به آن ميل شديد دارد.
اصطلاح متعصب به كاهنان معابد قديم نيز اطلاق مىشود زيرا عادت آنان در عبادت اين بود كه تن خود را