فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢١٢ - ب- معنى خاص
عقل انسان اصولى و قواعدى مخصوص خود و مستقل از اشياء دارد، خواه اين اصول فطرى باشد خواه غير فطرى. (رجوع كنيد هب اپيستمولوژى).
اصطلاح اصالت تجربه به معنى ديگرى نيز بكار مىرود، و آن اينكه: ادراك اشكال و مسافات توسط حس بينائى انجام مىشود، نه اينكه اين ادراكات فطرى باشد، چنانكه بعضى قائل شدهاند.
٥- مجرّبات، چنانكه ابن سينا گفته است: «امورى است كه حس به كمك قياس آنها را تصديق مىكند، به اين ترتيب كه وقتى وجود چيزى براى چيزى در احساس ما تكرار شود ... اين تكرار در حافظه ما مىماند. وقتى اين تكرار در حافظه ما دوام آورد، در نتيجه قياس مقرون به حافظه، تجربهاى براى ما حاصل مىشود.» (نجات) بنا بر اين مجرّبات «قضايا و احكامى است كه تابع مشاهدات مكرر ماست» (اشارات) ٦- آزمايش (تجريب) ذهنى در مقابل آزمايش مادى است و عبارت است از اينكه انسان بعضى موقعيتها را تصور كند و توجه خود را در آنها متمركز كند و به نتايجى كه از آنها برمىآيد، دست يابد. چنين آزمايشى به مقصود نمىرسد مگر اينكه تصور موقعيتها به نحو دقيق ممكن باشد. اين آزمايش از آزمايش مادى آسانتر است زيرا تصورات ما [بر عكس اشياء مادى] در اختيار ماست. [به اين جهت است كه] هر گروهى براى خود قوانين مشروعى وضع كردهاند، و سازندگان كاخهاى رؤيائى در عالم خيال و داستانپردازان و مبتكران نظريات سياسى و اجتماعى و جويندگان حقيقت، همگى، قوانين و مقرراتى را قبل از تحقيق كامل در مورد آن، براى خود مشروع و جايز دانستهاند، و هر چه تصوّرات آنها براى رسيدن به مقصود دقيقتر باشد رستگارى و نجات آنها در اعمالشان كاملتر و به مقصود نزديكتر است.
تجريد
فارسى/ تجريد
فرانسه/Abstraction
انگليسى/Abstraction
لاتين/Abstractio
تجريد در لغت به معنى برهنه شدن از پوشش و پوست كندن است. مثلا مىگويند چيزى از پوست جدا شد و مجرّد شدن پوست به معنى كنده شدن موهاى آن است و مجرد شدن شمشير به معنى از غلاف بيرون آوردن است. و مجرّد كردن كتاب به معنى پالودن از زوائد است. اين لغت در اصطلاح علماى عربى داراى چندين معنى است:
الف- جدا كردن لفظ دال بر چند معنى از يكى از معانى آن.
ب- اينكه از چيز داراى صفتى، چيز ديگرى كه در داشتن اين صفت شبيه آن است، از آن جدا شود و اين براى مبالغه در كمال اين صفت در آن موصوف است. بطورى كه اين شىء موصوف در اتصاف به اين صفت به مرحلهاى برسد كه بتوان چيز ديگرى را كه موصوف به اين صفت باشد از آن انتزاع كرد. (كليات ابو البقاء).
ج- اينكه انسان با خود سخن بگويد بطورى كه از وجود او، شخص ديگرى كه در داشتن صفتى يا حالتى شبيه او باشد، انتزاع شود و او اين شخص را مخاطب قرار دهد.
خلاصه تجريد اين است كه شيئى چنان موصوف به صفتى باشد و در نهايت به آن صفت برسد كه شىء ديگرى موصوف به همان صفت بتواند از آن انتزاع شود.
تجريد در نظر فيلسوفان به اين معنى است كه ذهن جزئى از شىء را از ديگر اجزاء تفكيك كند و بدون توجه به اجزاء ديگر، آن را مورد ملاحظه قرار دهد. مثلا عقل بعد جسم را از جرم آن انتزاع مىكند، در حالى كه در وجود خارجى جسم، بعد و جرم از هم جدا نيستند. مثال ديگر اينكه مىتوان محيط دايره را از سطح آن انتزاع كرد و گاهى محيط و گاهى سطح آن را مورد ملاحظه قرار داد، در حالى كه تصور هر دايرهاى در ذهن داراى محيط و سطحى است كه نمىتوان آنها را از هم تفكيك كرد. دوگالد استوارت گويد: تجريد عبارت است از تقسيم كردن چيزى كه داراى معانى پيچيدهاى باشد، به منظور ساده كردن موضوع مورد بحث.
بنا بر اين تجريد، تقسيم حقيقى نيست، بلكه يك تحليل ذهنى است. فرق تجريد با تحليل اين است كه در تحليل، ذهن بطور مساوى متوجه تمام صفات شىء است. در حالى كه در تجريد فقط يكى از صفات شىء، مورد توجه است.
لاروميگويه (Laro miguiere( گويد: حواست انسان ابزار تجريدند. چشم رنگ را و گوش صدا را و ... تجريد مىكنند. معنى اين سخن اين است كه هر حسى يكى از صفات جسم را انتزاع مىكند و آن را جدا از صفات ديگر لحاظ مىكند. اين كار يك فايده دارد، و آن اينكه ادراك