فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٧١ - أ
انسان تشكيل مىشود گفته است: «مثال اين مطلب انسان است، انسان محتاج است به اينكه جوهر باشد، و داراى ابعادى باشد كه بتوان طول و عرض و عمق را در آن فرض كرد، و داراى نفس باشد، و نفس او چنان باشد كه بتواند با آن تغذيه كند، و احساس كند، و اراده حركت داشته باشد، و با وجود اين چنان باشد كه بتواند معقولات را درك كند و حرفهها را بياموزد و بياموزاند ... وقتى تمام اين صفات جمع شد، از اجتماع آنها ذات واحدى تشكيل مىشود كه آن را انسان مىنامند.» (مدخل منطق شفا). فارابى گويد:
«انسان داراى دو قسمت پنهان و آشكار است. قسمت آشكار او عبارت از جسم اوست كه داراى اعضاى آشكار است، ظاهر جسم را با احساس و باطن آن را با تشريح مىتوان دريافت. اما قسمت پنهان انسان، قواى روحى اوست.» (فصوص الحكم).
در نظر فيلسوفان الهى، حقيقت انسان معنائى است كه قائم به اين بدن ظاهرى است. و مقصود از انسان بدن او نيست. وقتى كسى مىگويد: من، مقصودش بدن خود نيست بلكه مقصود انسانيتى است كه قائم به اين بدن است.
بنا بر اين، انسان چيزى است غير از تمام اعضاى بدن.
اما متكلمان معتقدند كه انسان همين صورت محسوس است كه مخصوص به هر يك از افراد است. و مقصود همين جسم محسوس ظاهرى است. بنا بر اين اگر كسى بگويد: من خوردم، نوشيدم، بيمار شدم، خارج شدم، داخل شدم و امثال اين عبارات، مقصودش از «من»، همين بدن است. اشعرى گويد: انسان همين مجموعه صورى داراى اجزاء است.
حقيقت اين است كه انسان تركيبى است از مجموعه اعضاى ظاهرى بدن و مجموعه حالات نفسانى مانند انفعال، احساس، ادراك، تعقل و اراده. پس انسان تركيبى از جسم و روح است. پاسكال گويد: انسان نه فرشته است و نه حيوان. و از شقاوتهاى او اين است كه هر وقت بخواهد فرشته باشد، حيوان مىشود.
بعضى از صوفيه گفتهاند كه انسان كامل حقيقى، ميانه وجوب و امكان، آيينه تمام نما بين صفات قديم و صفات حادث، و واسطه بين حق و خلق است. به واسطه انسان و از طريق اوست كه فيض و مدد حق، كه علت موجده موجودات عالم است، به تمام جهانهاى برين و فرودين مىرسد. اگر انسان نبود، موجودات عالم نمىتوانستند فيض الهى را دريابند.
جرجانى در تعريفات گفته است: «انسان كامل جامع تمام عوالم الهى، موجودات زمانى و جزئى، و كتابى است جامع تمام كتابهاى الهى و حدوثى. از جهت روح و عقلش يك كتاب عقلانى است موسوم به ام الكتاب، از لحاظ دلش كتاب لوح محفوظ است، از لحاظ نفسش كتاب محو و اثبات است ... بنا بر اين نسبت عقل اول به عالم كبير و حقايق آن، همان نسبت روح انسانى به بدن و قواى آن است. نفس كلى قلب عالم كبير است، همچنانكه نفس ناطقه قلب انسان است. به اين مناسبت عالم را انسان كبير گفتهاند.
انسان سازنده به انسان از جهت اينكه در زمينههاى مادى و معنوى اهل سازندگى است، اطلاق مىشود. زيرا انسان هم اشياء را مىسازد و هم خويشتن خويش را مىسازد. اين اصطلاح در مقابل انسان عاقل به كار مىرود.
انسان عاقل انسانى است كه از انديشه انسان سازنده در كار سازندگى به وجود مىآيد. مقصود از اين عنوان، فكر و شناخت و اراده انسان است.
انسان اقتصادى انسانى است كه تمام رفتار او بر اساس سود و زيان اقتصادى بنا شده است و جز انگيزه اقتصادى، هيچ انگيزه عاطفى، اخلاقى و دينى در كار او تأثير ندارد.
انسانيّت
فارسى/ انسانيّت
فرانسه/Humanite
انگليسى/Humanity ,Mankind ,Humaneness
لاتين/Humanitas
انسانيّت دلالت بر صفاتى مىكند كه اختصاص به انسان دارد. در زبان عربى بيشتر استعمال آن، براى افعال ستودنى است، مانند جودت، كرم و غيره.
در نظر فيلسوفان قديم، انسانيت عبارت از يك معنى كلى مجرد است كه دال بر ماهيت انسان است. در اين مورد ابن سينا گفته است: «مثل انسانيت، زيرا انسانيت در ذات خود حقيقت و ماهيتى است كه موجود در اعيان و يا اذهان و مقوم آنها نيست، بلكه بر آنها اضافه مىشود. چه اگر مقوم آنها باشد، معنى آن در ذهن، بدون ذواتى كه اين مفهوم جزء آنهاست، متصور نمىشود.» (اشارات) در نظر اينان انسان به مراتب عالى انسانيت نمىرسد مگر اينكه تمام آنچه را بالقوه دارد، فعليت يابد تا اينكه به انسان كاملى تبديل شود.